۱۹ آبان ۱۳۸۸

ویژه نامهٔ سید حسن تقی زاده ۱۷

منشأ قدیم و مأخذ اصلی شاهنامهٔ فردوسی ( بخش آخر ) 

شاهنامه های فارسی 

به قلم سید حسن تقی زاده 



شاهنامهٔ ابوعلی بلخی 


اسم این شاهنامه و مؤلف آن فعلاً فقط از یک مأخذ برای ما معلوم است و آن کتاب 

» الآثار الباقیه « تألیف ابوریحان بیرونی است . در این کتاب پس از آنکه خود بیرونی در خصوص کیومرث شرحی به روایت از » ابوالحسن آذرخور مهندس « ذکر می کند گوید : » ولی ابوعلی محمد بن احمد بلخی شاعر در شاهنامه این حکایت را در ابتدای انسان بطور دیگری غیر از آنچه ذکر کردیم آورده پس از آنکه ادّعا کرده که اخبار آنرا از روی کتاب سِیَر الملوک عبدالله بن مقفع و مال محّمد بن جهم برمکی و مال هشام بن القاسم و مال بهرام بن مردانشاه موبَد شهر شاپور مقابله کرده .... « پس از آن بیرونی شرح خلقت کیومرث و گزارش او را از همان شاهنامه نقل کرده که در آخر آن حکایت در باب اولاد » میشی و میشیانه « رجوع میدهد به کتاب اوستا . (۱)

بارون روزِن را عقیده چنانست که این شاهنامه ممکن است همان شاهنامهٔ معروف ابومنصور بن عبدالرزاق باشد و این فقره اگر چه دلیلی قطعی بر آن نداریم به نظر نگارنده هم بعید نمی آید . اگر چه در میان مؤلفین شاهنامهٔ علی الاطلاق یعنی ابومنصوری که اسامیشان در دیباچهٔ بایسنقری شاهنامه  فردوسی ذکر شده اسمی از ابوعلی نیست و فقط اسامی چهار نفر ذکر شده لکن این دیباچه که در سنهٔ ۸۲۹ تألیف شده چنان قدیمی نیست و روایت آن حجت قاطع نمیتواند باشد و فردوسی خود مخصوصاً صریح گوید : 

» ز هر کشوری موبدی سالخورد         بیاورد کین نامه را گرد کرد « و پس از چند بیت گوید : » چو بشنید از ایشان سپهبد سخن      یکی نامور نامه افکند بُن « و از این قرار ممکن است آن دانشمندان زردشتی که در طوس پیش ابومنصور برای اینکار جمع شده بودند اجتماع ایشان به جهت انشاء و تألیف کتاب فارسی نبوده بلکه برای ترجمهٔ شفاهی و کَتبی از پهلوی و مخصوصاً به جهت اینکه هرکدام قسمتی و یا نسخه ای از خداینامه داشته اند بوده باشد . پس اقلاً امکان دارد که موبدان زردشتی اصل کتب پهلوی را ترجمه و نقل کرده و روایات سینه به سینهٔ خودشان را شرح داده باشند و یک یا چند نفر فارسی نویس عربی دان به حکم حاکم مزبور به تألیف و تدوین همهٔ این داستانها به فارسی اسلمای مباشرت کرده و آنرا با مآخذ عربی و سیر المولکها نیز تطبیق کرده باشند و الله اعلم . 

مؤید این حدس مذکور در فوق آن است که بیرونی از شاهنامهٔ ابوعلی بلخی به لفظ مطلق » فی الشاهنامه « حرف میزند نه » فی شاهنامجه « یا » فی الّشاهنامه التّی الفها ... « و چون در همان کتاب بیرونی دو مرتبهٔ دیگر در مواقع مختلفه لفظ » الّشاهنامه « به طور اطلاق آمده و مقصود در هر دو جا شاهنامهٔ ابومنصوری بوده لهذا میشود تصور کرد که اگر در این مورد مقصود غیر آن شاهنامه میبود به لفظ مطلق ذکر نمیکرد . این فقره هم که مطالب منقول از شاهنامهٔ ابوعلی بلخی در شاهنامهٔ فردوسی که نظم شاهنامهٔ ابومنصوری است دیده نمی شود اگر چه ظاهراً منافی این حدس است ولی آنقدرها دلیل قاطع نیست زیرا که فردوسی مخصوصاً این مطالب را و کلیهٔ قسمت راجع به خلقت و غیره را که منافی ذوق مسلمین بود در منظومهٔ خود نیاورده چنانکه ابن المقفع و محمد بن الجهم نیز خیلی از این قبیل مطالب را در ترجمهٔ خودشان از خداینامه حذف کرده بودند . 


شاهنامهٔ مذکور در کتاب ثعالبی 


همین حدس در مادهٔ شاهنامه ای که ثعالبی از آن نقل میکند جاری است زیرا که مخصوصاً ثعالبی آن کتاب را به احتمال قوی در دست داشته و یکی از مآخذ وی در تألیف کتاب » غُرَرِ ملوک الفرس « و سِیَر هم بوده است . » زوتنبرگ « در دیباچهٔ فرانسوی خود به همین کتاب ثعالبی که به اهتمام وی به طبع رسیده است  مندرجات آنرا به دقّت تمام با مندرجات شاهنامهٔ فردوسی ( که منظومهٔ همان شاهنامهٔ ابومنصوری است ) مطابقه کرده و عدهٔ زیادی از جمله ها و تعبیرات  پیدا کرده که در کتاب ثعالبی و شاهنامه هر دو عیناً مثل هم است و آنها را در دیباچهٔ مزبور درج و مطابقه نموده . همچنین در ترتیب وقایع و تواریخ مشابهت زیادی فیمابین این دو کتاب موجود است که نظر را میزند و قرینهٔ این میشود که مأخذ هر دو کتاب در آن مطالب یکی بوده و آن شاهنامهٔ ابومنصوری تواند شد . از سر تا پای کتاب ثعالبی دلایل این مدّعا دیده میشود (۲). » زوتنبرگ « از طرف دیگر محل اختلاف دو کتاب را هم همه جا جمع کرده و مطالبی ذکر کرده که در آنها دو کتاب در روایت مختلف میشوند . لکن اختلاف دو کتاب در بعضی جاها به هیچ وجه باعث شکّی در ادّعای سابق ما نمیشود چه مقصود ما آن نبود که کتاب ثعالبی عین ترجمهٔ شاهنامهٔ منثور بوده بلکه این کتاب چندین مأخذ داشته از قبیل کتاب ابن خرداذبه و تاریخ طبری و غیره که از آن جمله یکی هم شاهنامه بوده . 

ذکری که ثعالبی از شاهنامه میکند از این قرار است : اولاً در موقع وقایع گشتاسپ و داستان ارجاسپ چنین گوید : » پس در زمان او [ یعنی در زمان گشتاسپ ] کسی فرمانروا بود که ارباب تواریخ و ناقلان اخبار در نام وی اختلاف کرده اند . طبری گفته که او خزراسف بود و ابن خرداذبه گفته هزار اسف و صاحب کتاب شاه نامه گفته ارجاسب و این مشهورتر است « . در جای دیگر در مورد سلاطین اشکانی چنین گوید : » و چنانکه در انساب آنان اختلاف واقع شده در اسامیشان و تقدّم و تأخرشان و مدّت سلطنتشان نیز اختلاف است . طبری در یکی از روایتهای خود ذکر کرده که اولین کسی که از آنان سلطنت یافت اشک بن اشکان بوده و مدت سلطنتش بیست و یک سال بوده و در این روایت صاحب کتاب شاه نامه با او موافقت کرده ولی در مدت سلطنت وی اختلاف نموده و گفته که ده سال بوده . بعد از آن طبری در روایت دیگری ذکر کرده که نخستین آنان اقفور شاه بوده و شصت و دو سال سلطنت کرده و ابن خرداذبه در این روایت با او موافق است و در حکایت مبلغی نیز افزوده .... « . 

این شاهنامه که ثعالبی از آن ذکر کرده شاهنامهٔ فردوسی نیست زیرا که اولاً ما قراینی در دست داریم که منظومهٔ فردوسی در عصر ثعالبی و بیرونی و حتی مدتها بعد از آن (۳) هنوز انتشار کامل نیافته بود و همه جا شاهنامهٔ منثور قدیمی معروف محل رجوع بوده و حتی مقصود از شاهنامه ای که سلطان محمود غزنوی ( که شاهنامهٔ فردوسی به نام خود اوست ) در موقع گرفتار ساختن مجد الدولهٔ دیلمی و فتح ری در سنهٔ ۴۲۰ با وی از آن حرف زد (۴) نیز به احتمال قوی باز شاهنامهٔ منثور ابومنصوری بوده است . ثانیاً ثعالبی به منظوم بودن شاهنامه هیچ اشاره نمیکند و ثالثاً سلطنت اشکانیان که ثعالبی از شاهنامه نقل میکند اصلاً در شاهنامه نیست . 

ولی با همهٔ این قراین دالّه بر اینکه مقصود از شاهنامهٔ مذکور در کتاب ثعالبی همان شاهنامهٔ ابومنصوری است یک اشکال بزرگ باقیست که فعلاً قابل حلّ نیست و آن این است که اسم و مدت سلطنت اولین پادشاه اشکانی که ثعالبی از کتاب شاهنامه نقل میکند نه با اسم و نه با مدت سلطنت اولین پادشاه از سلسلهٔ مزبور که بیرونی در الآثا الباقیه در جدول اشکانیان منقول از شاهنامهٔ ابومنصوری آورده مطابقت ندارد زیرا در آنجا اسم اولین پادشاه اشک بن اشک و مدت سلطنت ۲۵ سال است . اگر این اشکال را ناشی از اختلاف نسخه های یک کتاب نتوانیم فرض کنیم آنوقت باید بگوئیم که ثعالبی هم مانند معاصر خود بیرونی کتاب شاهنامهٔ ابوعلی بلخی را در دست داشته و از آن نقل کرده یا اصلاً یک شاهنامهٔ دیگری فارسی در میان بوده که غیر از هر دو ( و یا هر سه ) شاهنامه های سابق الذکر است . در این صورت آخری ، ما فعلاً خبر از چهار شاهنامهٔ فارسی پیش از دقیقی و فردوسی داریم که بعدها معلومات جدیده باید روشن کند که آیا بعضی از اینها عین دیگری بوده یا واقعاً چهار شاهنامهٔ مختلف در میان بوده است ( یعنی در دست بلعمی و بیرونی و ثعالبی ) . 


شاهنامهٔ ابو منصوری 


اما معروفترین و مهمترین شاهنامه های فارسی یا شاهنامهٔ علی الاطلاق همانا شاهنامهٔ بزرگی بوده که در نیمهٔ اول قرن چهارم در شهر طوس از بلاد خراسان به حکم و در تحت نظارت فرمانروای آن خطه » ابومنصور محمد بن عبد الرزاق بن عبدالله بن فرّخ طوسی « و برای او تألیف شده و در اندک زمان اشتهار یافته بود و دقیقی و بعد فردوسی به نظم آن کمر همت بستند . در باب این شاهنامه که به موضوع ما مستقیماً ارتباط دارد قدری مشروحتر سخن خواهیم راند . از تاریخ تألیف و احوال بانی این کتاب خیلی کم معلومات در دست است و ما از این شاهنامه فقط از دو مأخذ اطلاع داریم ، یکی دیباچه های شاهنامهٔ فردوسی است که به اسم دیباچهٔ قدیم و دیباچهٔ بایسنقری معروفند و دیگری کتاب الآثا الباقیه بیرونی است . در کتاب بیرونی در دو جا ذکر این شاهنامه شده یکی در مورد نسب اسکندر و نسب سازی ایرانیان برای او که وی را از نسل دارا پادشاه ایران فرض میکنند و بیرونی در ردّ و ابطال اینگونه نسب سازیها متعصبانه دامنهٔ سخن را دورتر برده و گوید بلی دشمنان در طعن به انساب و عیبجوئی بعِرض و ناموس اصرار و حرصی دارند چنانکه هواخواهان و طرفگیران در نیکو ساختن بدها و جلوگیری از عیب و خلل و نسبت به خوبی اصرار دارند » و اغلب این اصرارها آنها را وادار میکند که احاد یثی جعل کنند که باعث ستایش شود و یا نَسَبی بسازند که به دودمانهای شریف برساند چنانکه برای پسر عبدالرزاق طوسی در شاهنامه نسبنامه ای جعل کرده اند که نسب او را به منوچهر میرساند «. مورد دوم در ضمن ثبت جدول اسامی و مدت سلطنت ملوک اشکانی است که بیرونی اقوال مختلفه را در آن باب ذکر نموده و پنج جدول مختلف درج کرده ( ۵ ) . بعد از ذکر چهار جدول مختلف بیرونی گوید: » و تواریخ این قسم دوم را در کتاب شاهنامه که برای ابومنصور عبدالرزاق پرداخته شده پیدا کردیم به قراری که در این جدول ثبت نمودیم ... « و پشت سر این جمله جدول مذکور را به نقل از شاهنامهٔ مزبور درج میکند . 

هر دو دیباچهٔ شاهنامهٔ فردوسی که ما از آنها جداگانه حرف خواهیم زد نیز صریحاً ذکر کرده اند که اصل شاهنامهٔ فردوسی همان شاهنامهٔ منثوری است که به حکم ابومنصور عبدالرزاق و به اهتمام  و مباشرت کدخدای او یا وکیل امورات پدرش ابومنصور بن احمد ( یا محمد ) بن عبدالله بن جعفر بن فرخ زاد (یا سعود بن منصور ) مَعمَری و به دستیاری چهار نفر یا بیشتر دانشمندان و ارباب خبر و سِیَر ایرانی و ظاهراً زردشتی ( و شاید موبدان ) تألیف و پرداخته شده . در مقدمهٔ قدیم شاهنامه  ( که به احتمال قوی قسمتی از آن از عین متن اصلی شاهنامهٔ ابومنصوری است که در این مقدمه داخل شده ) نسب مجعول ابومنصور بن عبدالرزاق که بیرونی از آن حرف میزند عیناً تا منوچهر و بالاتر از آن تا کیومرث درج است (۶) و همچنین نسب ابومنصور مَعمَری تا » کنارنگ پسر سرهنگ پرویز (۷) « . 

اسم این ابومنصور به ظنّ قوی محمد است یعنی از جملهٔ اولاد عبدالرزاق طوسی که محمد و رافع و احمد بوده اند آنکه بانی کتاب شاهنامه و مکنّی به ابومنصور بود همان محمد بوده که والی طوس بود زیرا که وی ظاهراً بزرگترین و به هر حال در منصب و مقام عالیترین برادران بوده ، مشارالیه ظاهراً از اوایل قرن چهارم در طوس مقام مهمی داشته و حتی محتمل است پدرش نیز از اعیان و امرای طوس بوده و پیش از سنهٔ ۳۳۴ از طرف ابوعلی احمد بن محمد بن مظفر بن محتاج چغانی ( که از سنهٔ ۳۲۷ به این طرف از طرف سلاطین سامانی والی و سپهسالار خراسان بود . ) عامل طوس بود . و اگر چه اولین بار که در کتب تاریخ ذکری از وی به نظر رسیده در سنهٔ ۳۳۵ است که به واسطهٔ یاغی شدن ابو علی چغانی به امیر نوح بن نصر سامانی وی نیز داخل در فتنهٔ خراسان که از آنجا برخاست میشود ولی شکّی نیست که مدتی پیش از آن تاریخ در کار و دارای مقامی بوده است چه اولاً ابن الأثیر در آغاز کار او صریح گوید که وی ابتدا از طرف ابو علی چغانی حاکم طوس و مضافات آن بوده و ثانیاً به قول ثعالبی در یتیمة الدهر ابو علی دامغانی وزیر امیر نوح بن سامانی ( ۳۶۶ - ۳۸۷ ) که در سنهٔ ۳۷۷ به منصب وزارت رسید و اندکی بعد ( ظاهراً در سنهٔ ۳۷۸ ) معزول شد در جوانی پیش محمد بن عبدالرزاق و از منشیان او بوده بعد در دربار بخارا مستقر شد و بلا انقطاع در خدمت و متصدّی مشاغل دولتی سامانیان بوده بطوریکه دربارهٔ طول مدّت خدمت او شعرها گفتند مبنی بر اینکه عزل برای مأمورین دولت مانند حیض است برای زنها و چنانکه زن بعد از پنجاه سالگی دیگر یائسه میشود ابو علی دامغانی نیز از عزل آسوده شده و چون مشارالیه در حدود سنهٔ ۳۸۲ از رتبهٔ وزارت معزول (۸) شد ، لهذا باید اقلاً از سنهٔ ۳۳۲ به این طرف و بلکه بیشتر از آن در دربار سامانیان مشغول خدمت بوده و مدّتی پیش از آن منشی محمد بن عبد الرزاق بوده باشد . 

اما تاریخ تألیف این شاهنامه در نسخه های مختلفهٔ دیباچهٔ قدیم و دیباچهٔ بایسنقری با اختلاف ذکر شده : سنهٔ ۳۰۶ و ۳۳۶ و ۳۴۶ و ۳۶۰ ، تاریخ اولی و آخری جزء احتمالات است ، چه اولی هم از زمان حکومت و امارت ابومنصور جلوتر است و هم ظهور اینگونه تألیفات فارسی در آن زمان بعید است خصوصاً که تألیف شاهنامه را در مقدمهٔ قدیم شاهنامه بعد از ترجمهٔ کلیله و دمنه به امر امیر نصر بن احمد سامانی میگذارد . (۹) 

در سنهٔ ۳۶۰ هم به اغلب احتمال ابومنصور درگذشته بوده یا اقلاً تسلّط و اقتداری نداشته و خراسان در زیر حکم ابوالحسن سیمجور بود . سنهٔ ۳۳۶ را نیز باید ردّ کنیم چه در همان سال ابو منصور یاغی و در جنگ بالاخره فراری بود ، پس نزدیکترین احتمالات به عقل همانا سنهٔ ۳۴۶ است که در نسخهٔ قدیم شاهنامهٔ لیدن که دیباچهٔ قدیم را دارد همین تاریخ به کلمات ( نه به ارقام ) ذکر شده . 

بانی این شاهنامه ابو منصور محمد بن عبدالرزاق طوسی و مباشر جمع و تألیف آن پیشکار پدر وی ابو منصور مَعمَری یا سعود بن منصور مَعمَری و مؤلفین مستقیم آن چند نفر زردشتی عالم و پهلوی دان از موبدان و دهقانان بودند که اسامی چهارنفر آنها باز در مقدمهٔ شاهنامه ذکر شده اولی ساح یا سیاح (؟) پسر خراسان از هرات ، دوم یَزدانداذ پسر شاپور از سیستان ، سوم ماهوی خورشیذ پسر بهرام از شهر شاپور (۱۰) (در فارس ) ، چهارم شاذان پسر بُرزین از طوس . 

اسم این مؤلف اخیر صریحاً در شاهنامهٔ فردوسی آمده و آن در باب داستان آوردن کتاب کلیله و دمنه از هند به ایران است که مأخذ روایت در آن باب همین شاذان است. (۱۱) 

ماهوی را هم » نولدکه « حدس زده که شاید همان شاهوی پیر است که در شاهنامه مأخذ روایت آوردن شطرنج است (۱۲) و یکی از دو لفظ ماهوی و شاهوی تصحیف دیگری است . شاید یکی از مؤلفین یا مآخذ روایت شاهنامهٔ منثور  هم آزاد سرو نامی بوده که به قول فردوسی  در مرو در پیش احمد بن سهل بوده و نسخهٔ خداینامه را داشته و به اخبار ایران قدیم احاطه داشته و نسب خود را به سام نریمان میرسانیده و ظاهراً در سنّ پیری مأخذ روایت داستان مرگ رستم در شاهنامهٔ منثور شده . احمد بن سهل بن هاشم بن الولید بن جبلة ( یا حمله ) بن کامگار از سرداران بزرگ سامانیان بوده و از سنهٔ ۲۶۹ تا سنهٔ ۳۰۷ اسم او و برادرهای او به سمت سرداری و مرزبانی مرو در تواریخ دیده میشود و در سنهٔ ۳۰۷ در بخارا در حبس وفات یافت و قطعاً مقصود فردوسی از احمد بن سهل همین شخص است . (۱۳) اگر چه یک بیت دیگر فردوسی که در همان موقع روایت از آزاد سرو میآید بر حسب ظاهر منافی این فقره است زیرا در آنجا لفظ » سهل ماهان بمرو « موهم این است که مقصود وی از احمد بن سهل بن ماهان است در صورتیکه سردار معروف مزبور احمد بن سهل بن هاشم بوده ولی وقتیکه دقّت در مضمون بیت بشود واضح خواهد شد که ابداً این بیت ربطی به احمد بن سهل ندارد .  ماهان ظاهراً یکی از محلّات یا قسمتهای معروف شهر مرو بوده که به بنی ماهان نسبت داده میشده و عبارت نسخهٔ قدیم شاهنامهٔ لیدن چنین است » چراغ صف صدر ماهان به مرو « که معنی واضح میشود . (۱۴) 

با وجود قراین و بلکه دلایل واضحه بر اینکه » نامهٔ خسروان « و » دفتر « یا شاهنامه ای که مأخذ فردوسی بوده و آنرا به رشتهٔ نظم کشیده ، همان شاهنامهٔ ابومنصوری بوده ، باز یک اشکال مهمّی در مسئله باقی است و آن عدم توافق بین جدول سلاطین اشکانی  است که بیرونی به نقل از شاهنامهٔ » معمول لأبی منصور بن عبدالرزاق « در کتاب » الآثار الباقیه « درج کرده و آنچه در شاهنامهٔ فردوسی آمده که نه در اسامی و نه در عدد سلاطین مَطابقت دارد . علاوه بر این در جدول شاهنامهٔ فردوسی هیچ چیز از اسامی ۹ نفر از سلاطین اشکانی ذکر نشده و فقط مدّت سلطنت همهٔ آنها را ۲۰۰ سال ذکر کرده و مختصر اشاره ای بدانها از قول و روایت دهقان شهر چاچ (۱۵) کرده و گذشته و در ختم کلام چنین گفته :

چو کوتاه شد شاخ و هم بیخشان

نگوید     جهاندیده     تاریخشان 

از  ایشان   بجز    نام   نشنیده ام 

نه    در   نامهٔ  خسروان  دیده ام 

در صورتیکه در شاهنامهٔ ابومنصوری ( از قرار نقل بیرونی ) اسامی یازده نفر از سلاطین اشکانی به ترتیب و با ذکر مذّت سلطنت هر کدام از آنها آمده و مجموع مدت سلطنت همهٔ آنها ۲۶۶ سال ذکر شده و هم خود اسامی و هم تقدیم و تأخیر آنها به کلّی با روایت فردوسی مخالف است . پس اگر مدت سلطنت هر پادشاهی به تفصیل در شاهنامهٔ اصلی بوده چگونه فردوسی که آنرا به نظم درآورده و یا اقلاً آن کتاب مأخذ اساسی او بوده میگوید » نه در نامهٔ خسروان دیده ام « ؟ 

در حل این اشکال چیزی که به خاطر میآید آن است که بگوئیم فردوسی در جزئیات تاریخ تحت اللفظ پیروی شاهنامهٔ منثور فارسی را نکرده و مأخذهای دیگری هم در دست داشته و مخصوصاً در مثل این مورد که روایات قدیمه به اعلا درجه با هم اختلاف دارند و حتّی توان گفت دو روایت مستقل نیست که با هم موافق باشد به هیچ وجه لازم ندیده روایت آن کتاب فارسی را پیروی کند و خواسته به اختصار از این باب تاریخ که در نظر او ایام تنزّل قدرت ایران بوده بگذرد و نیز مقصود او از نشنیدن چیزی از اشکانیان داستانها و وقایع تاریخی عهد آنها بوده که چیزی قابل داستان سرائی نبوده و نه مدّت سلطنت هر کدام از آنان در نظر وی و از حیث مناسبت به موضوع او مطلب جزئی بوده و در داستان بزرگ ایران اهمیتی نداشته . مخصوصاً جدول اشکانیان و عدد و اسامی و مدّت سلطنت آنها به قدری در مآخذ مختلفه مخالف و متباین با هم است که حتی اغلب کتبی که در سایر وقایع عادتاً یک مأخذ معینی داشته اند چون به این باب رسیده اند مأخذ خود را کنار گذاشته و خود در میان روایات اجتهاد کرده و یک روایت دیگری برداشته و ذکر کرده اند . نگارندهٔ این سطور از کتب متقدمین و مآخذ مختلفه ۱۷ روایت و جدول جداگانه و مستقل در فهرست سلاطین اشکانی جمع کرده ام و در مقام مقابلهٔ آنها با همدیگر دو جدول را عین همدیگر نیافتم . 

در مقابل این شبههٔ ضعیف قرائن صریحهٔ دیگری بر عین همدیگر و یکی بودن شاهنامهٔ ابومنصوری و مأخذ فردوسی در دست داریم . علاوه بر اینکه نسب مجعولی که بیرونی ذکر از آن میکند که ابن عبدالرزاق در شاهنامه برای خود ساخته ( یعنی برای او افتعال کرده اند ) در مقدمهٔ قدیم شاهنامهٔ فردوسی نوشته شده و دارای قسمتی از عین متن اصلی دیباچهٔ شاهنامهٔ ابو منصوری است، عیناً با نسب نامهٔ ابومنصوری معمری درج است، اگر دقتی در مقدمهٔ خود فردوسی به شاهنامه کرده و در آن مروری به دقت بنمائیم تا اندازه ای این مطلب روشن تر میشود . چنانکه فردوسی گوید : 

یکی  نامه  بُد  از گَهِ باستان 

فراوا ن بدو  اندرون  داستان 

پراکنده در دست هر  موبدی 

از و بهره ای برده  هر بخردی 

که مقصود خداینامه است که از زمان قدیم مانده بوده ولی چنانکه از مآخذ دیگر نیز تأئید شده تمام آن پیدا نمیشده و فقط در دست هر موبدی قسمتی از آن باقی بوده و ابومنصور همت بر جمع همهٔ این اجزاء متفرقه و تکمیل کتاب گماشت و موبدانرا از اطراف و اکناف جمع آوری کرد چنانکه گفته : 

یکی  پهلوان  بود  دهقان نژاد 

دلیر و بزرگ و خردمند و راد 

که مقصود همان ابومنصور است که نسب خود را به منوچهر میرسانید و خود را از اولاد سلاطین ایران قلمداد میکرد و به واسطهٔ همان نسب جعلی که بر خود می بست به خیال جمع و احیای تواریخ ملوک ایران افتاده و در پی گرد آوردن و تحقیق آنها بود چنانکه گفته : 

پژوهندهٔ     روزگار    نخست 

گذشته سخنها همه باز جست 

و به گرد آوردن او موبدانرا از هر نقطه در طوس مانند شاهوی و یزدانداد و غیره اشاره میکند به این بیت که گوید : 

ز هر کشوری موبدی سالخورد 

بیاورد  کین  نامه  را  گرد کرد 

و پس از آنکه : 

بگفتند   پیشش   یکایک   مهان 

سخنهای شاهان و گشت جهان

 حکم به تألیف شاهنامه داد و : 

چو بشنید از ایشان سپهبد سخن 

یکی    نامور    نامه   افکند  بُن 

از این دو بیت اخیر میشود استنباط کرد که اولاً شاید خود این موبدان شاهنامه را تألیف نکرده اند بلکه آنها نقل شفاهی از محفوظات و روایات سینه به سینهٔ خود یا ترجمه از پهلوی کرده و کسی دیگر یا کسان دیگر ( ابو منصوری مَعمری یا ابوعلی بلخی یا دیگری ) تألیف کرده و از کلمهٔ » سپهبد « میشود به طور قطع گفت که بانی شاهنامه همان محمد بن عبدالرزاق بود نه برادرش احمد ( چنانکه در بعضی نسخه ها آمده ) زیرا که فقط محمد بود که سپهبد و صاحب الجیش خراسان بوده و از کلمهٔ » مهان « توان حدس زد که علاوه بر موبدان بزرگان و دهاقین هم در جمع حکایات و روایات کمک کرده اند چنانکه فردوسی نیز همیشه از » دهقان « نقل میکند ( اگر مقصود دهقان دانشور مؤلف خداینامه نباشد ) و عبارت » سخنهای شاهان « را میشود اشاره به خطب و وصایا و اندرز و حکمت سلاطین دانست که علاوه بر داستان و تاریخ اینگونه مطالب هم جمع آوری شده بود و اینکه فردوسی گوید : 

چو  از  دفتر  این داستانها بسی 

همی خواند خواننده بر هر کسی 

قرینهٔ آن است که پیش از نظم دقیقی شاهنامه را که قریب به یقین در حدود سنهٔ ۳۷۷ تا سنهٔ ۳۷۰ وقوع یافته مدتها بوده که شاهنامهٔ منثور قدیم نقل مجالس و ورد محافل بوده و این فقره دلیل آن میشود که بر خلاف ادّعای بعضی نسخه ها آن شاهنامه در سنهٔ ۳۶۰ تألیف نشده نلکه خیلی پیش از آن تاریخ تألیف شده بود . لفظ » دفتر « نیز همه جا در شاهنامهٔ فردوسی اشاره به همان شاهنامهٔ منثور است . 


پایان 


برگرفته از مجلهٔ کاوه : شماره های ۱۱ و ۱۲ سال پنجم و شماره های ۱ و ۳ سال دوم ( دورهٔ جدید ) ، ۱۳۳۹ هجری قمری مطابق با ۱۹۲۱ میلادی 

موجوده در آرشیو روزگار نو 



توضیحات : 


۱ - نولدکه ، گوید : که این قطعهٔ که بیرونی از ابو علی بلخی نقل میکند خیلی شبیه است به آنچه حمزهٔ اصفهانی در همین خصوص از کتاب اوستا نقل کرده و گفته که در خداینامه بوده و ابن المقفع از قلم انداخته و هم چنین با فصل ۳۴ از کتاب بونداهِشن مشابه است لکن روایت ابو علی مفصّل تر است و مأخوذ از حمزه هم نیست ، چه حمزه لقب کیومرث را » گل شاه « ثبت کرده و ابوعلی » گرشاه « آورده . 

۲ - مثلاً کلمات و اسامی ایرانی را ثعالبی به املای فارسی مینویسد نه عربی . مانند هوشنگ که گوید : به فارسی اینطور نوشته میشود و در کتب عربی اوشهنج است . و چندین بار گوید که به فلان پادشاه شعاع سعادت الهیّه تایید یا همراه بود که به فارسی فرّ ایزدی گویند و در یکجا گوید :و کن یدعی بالفارسیة پهلوان جهان ای عمدةالدنیا . و همچنین گوید : مَلَک کیکاوس و یقال له بالعربیّة قابوس .

۳ - حتّی در تاریخ یمینی و کتاب تاریخ ابوالفضل بیهقی نیز که در اواسط قرن پنجم تألیف شده و قابوسنامه اسمی از آن پیش نمیآید . 

۴ - سلطان محمود به مجد الدوله گفت آیا شاهنامه را که تاریخ ایران است و تاریخ طبری را که تاریخ مسلمین است نخوانده ای ؟ مجد الدوله گفت چرا . محمود گفت حال تو حال کسی نیست که آن کتب را خونده باشد . 

۵ - این پنج جدول عبارت است از جدول خود بیرونی که مأخذش معلوم نیست و جدول حمزهٔ اصفهانی و جدول دیگر حمزه به نقل از نسخهٔ موبد و جدول منقول از کتاب تاریخ ابوالفرج ابراهیم بن احمد بن خلف زنجانی منجّم و جدول منقول از شاهنامه . 

۶ - این خود نیز دلیلی است بر اقتباس مقدمهٔ قدیم از شاهنامهٔ ابومنصور 

۷ - چون عنقریب عین مقدمهٔ قدیم شاهنامه یعنی قسمت مهم و قدیم آن در کاوه نشر میشود حاجت به تطویل در این باب و توضیح حقیقت اسم یا لقب کنارنگ و سایر اسامی نسب نامه نیست . 

۸ - ابوعلی دامغانی در سنهٔ ۳۷۷ به رتبهٔ وزارت رسید و کمی بعد معزول شد و باز ظاهراً پس از چند ماهی وزیر شد و نیز ظاهراً تا سنهٔ ۳۸۲ و استیلای بغرا خان بر بخارا در این منصب باقی بوده و در آنوقت پس از ظهور نوح بن منصور سامانی از خفاگاه خود جای وی به ابو علی بلعمی داده شد . 

۹ - علاوه بی این اگر شاهنامه در سنهٔ ۳۰۶ تألیف شده بود ، شاید خبر یا نقلی از آن در تاریخ طبری فارسی و سایر کتب قدیمه دیده میشد . 

۱۰ - خیلی محتمل است که این بهرام همان بهرام بن مردانشاه موبد شهر شاپور باشد که ذکرش به تفصیل گذشت و مؤلف سیر الملوک معروف عربی بوده در این صورت پسر او ماهوی نیز عربی دان بوده و ممکن است از سیرالملوکهای عربی هم استفاده کرده باشد . 

۱۱ - بیت فردوسی چنین است : نگه کن که شاذان برزین چه گفت       بدانگه که بگشاد راز نهفت 

۱۲ - شعر فردوسی چنین است : چنین گفت فرزانه شاهوی پیر       ز شاهوی پیر این سخن یاد گیر 

۱۳ - نه ابوزید بلخی که آن هم احمد بن سهل و اصلاً سیستانی بود و از رجال و ارکان درخانهٔ احمد بن سهل مرزبان مرو بوده و در سنهٔ ۳۴۰ وفات یافته . احمد بن سهل مرزوی در زمان عمرو بن لیث صفّاری یاغی شده ، مدتی به واسطهٔ یاغیگری خود در سیستان محبوس شده در زمان احمد بن اسمعیل سامانی نیز مأمور فتح سیستان شد و ممکن است همین آزاد سرو را از سیستان با خود به مرو آورده باشد . 

۱۴ - ولی عجیب است که حتی بُنداری در ترجمهٔ عربی شاهنامه که در حدود سنهٔ ۶۲۰ ترجمه کرده نیز در این باب سهو کرده و به این عبارت ترجمه نموده : قال صاحب الکتاب کان عند احمد بن سهل بن ماهان رجل کبیر طاعن فی الّسّ یسمّی سروا .... 

۱۵ - چاچ که معرّب آن شاش است شهری بوده در ترکستان که تاشکند کنونی در محل او یا قرب آن واقع است . 








































































































































۱۰ آبان ۱۳۸۸

ویژه نامهٔ سید حسن تقی زاده ۱۶


تقی زاده به روایت جمال زاده ( بخش آخر )

به قلم سید محمد علی جمال زاده




قضیه ای که در طول عمر مکرر بدان فکر کرده ام و تأثیر زیادی در تعیین سرنوشت من داشته است داستان زیر است : 

روزی با تقی زاده از رشوه در ایران صحبت به میان آمد . گفتم من نمی فهمم چطور میتوان به یک آدم محترمی که دارای مقام رسمی معتبری است و مثلاً معاون وزارتخانه و از دودمان محترمی است ، رشوه داد . 

فرمود : رشوه دادن و رشوه گرفتن خود علم مفصلی است و ابواب و فصول معینی دارد و همچنانکه تعلیمات مفصلی برای سلوک در طریق تصوف وجود دارد سلوک در طریق رشوه دادن و رشوه گرفتن هم اصول و قواعد و رسومی دارد که کلاس به کلاس در مدرسهٔ وسیعی که در سرتاسر مملکت ما شعبه دارد می آمورزند .  

آنگاه حکایت کرد که تازه به طهران آمده بودم و در مجلس شورای ملی وکیل بودم و شهرتی به هم زده بودم . دوستانم اصرار داشتند شبی به میهمانی فلان تاجر بروم و من با خود شرط کرده بودم که هیچ میهمانی قبول نکنم . اما دست بردار نبودند و می گفتند این مرد مشروطه طلب خالص و خلّص است و چه کمکها که به مشروطه طلبان نرسانده است و از معتقدان پرو پا قرص تست و آرزویش این است که یک شب مهمان او باشم . از من انکار بود از آنها اصرار تا سپر پرداختم و پذیرفتم . منزل مجللی داشت و هر چه گرمتر و نرم تر از ما پذیرائی نمود . پس از شام گفتند که میزبان یک کلکسیون از بهترین قالی و قالیچه های ایرانی دارد و باید رفت و تماشا کرد . به راه افتادیم و ما را به اطاقهائی که با بهترین قالی و قالیچه های مفروش بود هدایت نمود و الحق تکه های طرفه ای داشت . آنگاه هر یک از حضار را مخاطب ساخته پرسید بگوئید ببینم در میان این قالی و قالیچه ها کدام یک را بیشتر می پسندید . میهمانها هر یک به نوبت فرش را نشان دادند تا نوبت به من رسید . گفتم من فرش شناس نیستم و به کلی ناشناس هستم و میترسم حرفی بزنم که موجب خندهٔ آقایان بگردد . بر اصرار افزود تا عاقبت قالیچه ای را که زمینهٔ آبی خوشرنگی داشت نشان دادم و گفتم این قالیچه به نظرم بسیار ممتاز آمده است . یک صدا گفتند که خوب تشخیص داده ام .

فردا صبح همان روز در منزلم بودم که خبر دادند نوکر میزبان دیشب شما آمده و این قالیچه را از جانب ارباب خود با سلام و دعای بسیار آورده و استدعا دارد که به رسم یادگار قبول نمایم . با اوقات تلخی پس فرستادم و گفتم ارباب کار خوبی نکرده است . طولی نکشید که خود ارباب با قالیچه وارد شد و معذرت خواهان گفت چون خودتان دیشب فرمودید از این قالیچه خوشتان آمده است خواستم این افتخار را داشته باشم که متاع بسیار ناقابلی از من در منزل آقا باشد . سخت تحاشی کردم و گفتم محال است قبول کنم و خواهش کردم هر چه زودتر بر دارد و تشریف ببرد ولی بر اصرار افزود و سرانجام گفت پس لطف فرموده از من بخرید . گفتم لازم ندارم . دست بردار نبود و قیمت را هم معین کرد و همینکه گفتم عایدات من محدود است و اجازه نمی دهد که چنی فرشی را بخرم گفت به اقساط ماهانه بپردازید و عاقبت پس از ختم معامله فرش در منزل من باقی ماند و فروشنده دست خالی مرا به خدا و فرش را به من سپرد و رفت . 

وقتی دوستان فرش را دیدند بسیار از آن تعریف کردند و برای آنکه امر بر آنها مشتبه نشود گفتم به فلان قیمت خریده ام . تعجب کنان یک صدا گفتند مفت خریدی . این قالیچه لااقل پنج برابر این قیمت را دارد و تازه خبردار شدم که بدون آنکه خودم خبردار شده باشم رشوه گرفته ام . فوراً قالیچه را پس فرستادم و از همان روز فهمیدم که رشوه دادن چه فن پر پیچ و خمی است و اهل فن سلمان فارسی را رشوه گیر می کنند .

این را نیز نگفته نگذارم که این داستان تأثیر عمیقی در من که در آن تاریخ جوان ساده ای بیش نبودم  بجا گذاشت و چون به خوبی میدانستم که دارای همت و گذشت تقی زاده نیستم از زندگانی در آن قبیل محیط و معاشرت با چنان مردمانی به وسوسه و هراس افتادم . 

تقی زاده در هر سفر به ژنو ضمناً به دیدن طبیب معروف پرفسور بیکل میرفت و بیکل ایشان را معاینه میکرد و برای مدت درازی نسخه میداد . آخرین بار که تقی زاده از نزد بیکل برگشت به ما حکایت فرمود که بیکل به من گفت خوب است که سال آینده باز هم بیائید شما را معاینه کنم . تقی زاده میگفت به او گفتم شما به حکیم الملک هم همیشه می گفته اید که باز سال آینده بیا ترا ببینم و حکیم الملک به جوار رحمت الهی رفت . بیکل در جواب گفته بودند ، اشتباه می کنید . آخرین مرتبه که حکیم الملک را دیدم دیگر به ایشان نگفتم که سال آینده به دیدنم بیائید !

تقی زاده هم سال بعد نیامد که نزد بیکل برود و چند سالی پس از آن در طهران جان به جان آفرین تسلیم نمود . عاش سعیداً و مات سعیداً . نوشته اند وقتی حضرت ختمی مرتبت رسول خدا محمد بن عبدالله مرگ را نزدیک خود دید و پرسید آیا وظیفهٔ خود را درست و تمام انجام دادی . تقی زاده هم از اولاد و ذریت چنین پیغمبری بود و گمان میکنم در آخرین لحظات زندگانی چنین سئوالی از خود کرده بود میتوانست از روی راست و انصاف جواب بدهد که در نزد خدا و مخلوق شرمنده نیستم . 

به روایت افلاکی زوجهٔ مولانا جلال الدین رومی به او گفته بوده است ای کاش مولانا چهارصد سال عمر کردی و مولانا در جواب فرموده بوده است » ما به عالم خاک پی اقامت نیامده ایم ، ما در زندان دنیا محبوسیم و امید که عنقریب به بزم حبیب برویم ، همین مولوی فرموده : 

کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست 

چرا  به  دانهٔ  انسانت  این گمان باشد 

ترا  چنان  بنماید  که من به خاک شدم 

به  زیر  پای  من این هفت آسمان باشد . « 

نگارنده از مرحوم تقی زاده مقداری نامه دارم . شاید اگر عمر باقی باشد روزی قسمتهائی از بعضی از آنها را به صورت مقاله یا رساله ای به چاپ برسانم ولی چون امید زیادی ندارم که اسباب این کار فراهم آید و عمرم هم به جائی رسیده است که ممکن است وفای به عهد از اختیارم بیرون باشد دریغم آمد که چند جمله از نامه های تقی زاده را در پایان این گفتار که به احتمال قوی آخرین گفتارم دربارهٔ اوست در اینجا نیاورم : 

در نامهٔ ۲۱ اسفند ۱۳۴۱ ( ۱۲ مارس ۱۹۶۳ ) از طهران نوشته است :

» ... اگر بگویم فقط یاد دوستان خیلی خیلی معدود مرا زنده نگاه میدارد ورنه هیچ میل زندگی و هوس معاشرت با مردم زمانه که هر روز عدهٔ دوستان کمتر میشود و عدد دشمنان خیلی زیادتر ندارم ، گزاف نگفته ام . چندی است که به کلی بی کس و بی مصاحب و بی رفیق شده ام و به تدریج غالب دوستان رخت بر بسته اند ، در این اواخر نمیدانم چرا غالب ابنای زمان و تازه به دوران رسیده ها از مخلص دوری میجویند ، بلکه آثار خصومت عجیبی که سببش بر من معلوم نیست ابراز می کنند و اینحال نه تنها از طرف نود و نه درصد طبقهٔ عالی و متوسط مشهود است که یکی از اسباب عمدهٔ آن نطقی بود که من در جلسهٔ اجتماع دهقانان مبنی بر مسرت خود از تحقق آرزوی دیرینهٔ خودم برای منسوخ شدن ارباب و رعیتی در ایران کردم و موجب روگردانی » ملت « و 

» آزادیخواهان « طهران از من و خصومت شدید آنها شد . « 

تقی زاده در همین نامه باز چنین نوشته بود : 

» ... یکی از اموری که فوق العاده موجب تأسف و آزار و رنجیدگی روح من شد عزل دوست ما آقای ایرج افشار از ریاست کتابخانهٔ ملی است که با چه همت و اهتمام بلیغ مشغول ترتیب و نظم آنجا بود ... « 

در نامهٔ ۹ مهرماه ۱۳۳۸ از طهران مرقوم داشته است : 

» .... در سال ۱۹۱۸ مسیحی که سفری به هولاند کرده بودم با شخصی آشنائی پیدا کردم که کارش طالع بینی و حکم به احوال مردم از تأثیر ستاره ها بود و ادارهٔ بزرگی داشت که به مراجعات مردم از هر سوی اروپا جواب میداد . روزی از او خواهش کردم طالع مرا هم ببیند و احوال حال و استقبال مرا بگوید ، نخست امتناع کرد و گفت ما این کار را برای دوستان نمی کنیم ولی عاقبت وقتیکه قبل از حرکت از هولاند مجدداً از او خواهش کردم تاریخ ولادت و سال و ماه و روز و ساعت آنرا از من گرفت و بعد ورقه ای ماشین نویس شده به انگلیسی برای من آورد و در آن ورقه عمر مرا هشتاد و دو سال ثبت کرده است و اگر چه خود شخصاً اعتقادی به احکام نجوم نداشته ام لکن این نکته در خاطرم مرکوز مانده است و تا امروز به احدی حتی به عیالم نگفته ام و اگر احیاناً آن پیش بینی صحیح باشد سال آینده که در مهرماه آن من ۸۲ ساله میشوم آخر گرفتاری قید حیات خواهد بود و تأسفی هم ندارم ... « 

آیا جا ندارد که دربارهٔ طالع و احکام نجوم با خواجه حافظ همصدا شده بگوئیم : 

از چشم خود بپرس که ما را میکشد 

جانا ،  گناه طالع و جرم ستاره نیست

تقی زاده در نامهٔ دیگری به تاریخ اول بهمن ۱۳۳۳ هجری شمسی شرح مفصلی دربارهٔ احوال خود نوشته است که ما دراینجا فقط قسمتهای مختصری از آنرا نقل مینمائیم به خصوص که بعدها وقتی در یکی از معروضاتم از ایشان جازه خواستم که در موقع نود سالگی عمرشان آن نامه را در یکی از مجله های طهران به چاپ برسانم ، فرمودند که لزومی در آن نمی بینند و مایل نیستند . در ضمن آن نامه چنین آمده است : 

» .... در بعضی از مرقومات شرحی بر صلاح بودن دوری مخلص از غوغای سیاست مرقوم بود که حقیقتاً طوری مطابق عقیده و احساسات من بود که قادر به بیان آن نیستم و واقعاً فرمایشات عالی مثل نیشتری به این دمل قلب من بود که گوئی ... از دور حالت قلب و فکر دائمی مرا کشف نموده اید ، به طوری که گمان ندارم احدی به این درد به این نحو ملتفت شده باشد . مدت مدیدی است که که من به طوری دچار این عذاب وجدانی هستم که ساعتی از آن فارغ نیستم و اخیراً از سه چهار ماه به این طرف فوق العاده شدت کرده و مرا بی اندازه و بی نهایت ناراحت و مشوش ساخته است به طوریکه شبها در رختخواب آرام ندارم و دائماً در حال تردید و اضطرابم و به احدی نمی توانم بگویم زیرا فوراً خواهند گفت این چه حرفی است و معطل چیستی ، مجبور که نیستی  ... لیکن حقیقت حال را کسی نمی داند و گفتنش نیز البته شرم آور است که این کارها اتلاف عمر است و تنها نتیجه اش کمکی به زندگی و معاش است و چون هیچ راهی فعلاً مطلقاً برای گذران برای من وجود ندارد در هر قدم که پیش یا پس برمیدارم این خیالات مشوش و کابوس بر من مستولی است و علی الدوام مرا آزار میدهد : هر زور صبح عزم جازم ... میشوم و تا غروب فکر میکنم و با دل خود در کشمکش هستم و عاقبت را شب چو عقد نماز می بندم » خیالات « » چه خورد بامداد « عیالم ناراحتم میکند و خدا میداند که اگر متأهل نبودم و مسئولیت نسبت به یک نفر دیگر وجداناً نداشتم یک ساعت هم در این کارها نمی ماندم و فوراً یک حجره در مسجد سپهسالار میگرفتم و با ماهی صد تومان ( پنجاه فرانک ) بقیهٔ زندگی را به پایان میرساندم و افسوس دارم که مثل دوست عزیزمان کاظم زاده [ ایرانشهر ] هم عوالم روحانی مجذوبیت و باعث خشنودی از زندگی چنان ندارم . میترسم نه جناب عالی و نه هیچکس دیگر به این اظهارات من باور نکنید و خود شرم دارم که عاقبت به شما ( و فقط به شما ) این اقرار ننگین را می کنم که پای بند این نوع گرفتاری عذاب آمیز و زجرانگیز دائمی بی انقطاع هستم و از خدا میخواهم که عمر بیحاصل به سر آید و از مصیبت » پیری و نیستی « خلاص شوم . هر کار دیگر که دور از سیاست و امور دولتی و دیوانی باشد با عایدی کمتر را ترجیح میدهم و خدا را شاهد میگیرم که آنچه میگویم یک عشر حقیقت و عذاب وجدانی من نیست و چون شما ... به این عقدهٔ دل دست زدید بی اختیار برای یکبار و به یک نفر تنها این حال را بیان کردم ....

مختصر اشتغالی هم در مدرسه دارم یعنی هفته ای یک بار در مدرسهٔ معقول و منقول درس میدهم که آن هم دل بخواه نیست و فعلاً عایدی ندارد . چون بر حسب مقررات از دو محل نمیتوان حقوق گرفت ... « 

آیا جا ندارد که با سعدی همزبان شده به رسم عبرت و حیرت بگوئیم : 

جهان  بگشتم  و  آفاق  سر  به  سر   دیدم

به   مردمی   که   گر  از  مردمی  اثر  دیدم 

ز  من  مپرس  که  آخر  چه دیدی از دوران

هر  آنچه  دیدم  از  ین  نکته  مختصر  دیدم 

درین   صحیفهٔ   مینا   به  خامهٔ  خورشید 

نوشته  یک  سخن  خوش  به  آب  زر دیدم

که  ای  به  دولت  ده  روزه  گشته مستظهر

مباش   غره    که   از   تو  بزرگتر    دیدم 

چو  روزگار  همی بگذرد ، رو ای سعدی 

که زشت و خوب و بد و نیک در گذر دیدم 


پایان 



برگرفته از مجلهٔ راهنمای کتاب ، سال سیزدهم ، شمار ه های ۳و۴ ، خرداد و تیر ۱۳۴۹، صص ۱۶۵ الی ۱۸۸

موجوده در آرشیو روزگار نو