۴ شهریور ۱۳۸۸

کنگ دژ و سیاوش گرد

             ملک مهرداد بهار ( ۱۳۰۸ ـ ۱۳۷۳) نویسنده و پژوهشگر ایرانی بود. وی پنجمین فرزند ملک‌الشعرای بهار بود.مهرداد بهار تحصیلات آغازین خود را در دبستان جمشید جم و دوره دبیرستان را در دبیرستان‌های فیروز بهرام و البرز به‌پایان‌رساند. سپس در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران در رشته ادبیات فارسی نام‌نویسی کرد، ولی دو سال پس از آن به دلیل فعالیت‌های سیاسی از دانشگاه رانده‌شد. سپس چهارسال به زندان افتاد تا اینکه در بهار ۱۳۳۴ از زندان آزادشد. آنگاه دوباره به دانشگاه رفت و سرانجام در ۱۳۳۶ تحصیلاتش را در دوره کارشناسی به پایان رساند.

در ۱۳۳۷ برای پی‌گیری تحصیل به انگلستان رفت. میان سال‌های ۱۳۳۸ تا ۱۳۴۴ بهار در مدرسهٔ زبان‌های شرقی و آفریقایی به آموختن پرداخت و مدرک فوق لیسانس گرفت.

سال‌ها پس از آن دکترای خود را از دانشگاه تهران دریافت داشت، ولی به علت جلوگیری ساواک نتوانست در دانشگاه استخدام شود و به ناچار به استخدام بانک مرکزی درآمد. از آغاز بازگشت به‌صورت حق تدریسی به آموزش در دانشگاه تهران پرداخت و چندی بعد هم در رشته اساطیر ایران باستان در دانشگاه تهران به تدریس پرداخت. همسر وی زهره سرمد و دارای سه پسر به نام‌های کاوه، میلاد و فرغانه بود. 

         از آثاری که از مهرداد بهار تا کنون منتشر شده است میتوان از کتبهای : ادیان آسیای - واژه نامه بندهش - واژه‌نامهٔ گزیده‌های زادسپرم - اشکانیان - پژوهشی در اساطیر ایران - رسالهٔ سخنی چند دربارهٔ شاهنامه - بندهش - داستان‌های کودکان: جمشید شاه، بَستور، رستم و دیو سفید - ادبیات مانوی و گزیدهٔ مقالات و گفتگوها، میباشد . 


منبع : ویکی پدیا










کنگ دژ و سیاوش گرد 


مهرداد بهار 



           در شاهنامه ، در داستان جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب که به گشودن همهٔ توران زمین انجامید ، ایرانیان نخست بهشت کنگ را می گشایند که از آنِ افراسیاب است و سپس ، در پی افرسیاب ، از مکران و آب زره می گذرند و به کنگ دژ می رسند و از آب دیده رخ کیخسرو ناپدید می شود و دریغ پدری را می خورد که این شارسان کرده است و سپس ، از کنگ دژ با می گردند و از آب زره و مکران مجدداً می گذرند و به سیاوش گرد می رسند و کیخسرو باز دریغ پدر می خورد و جگر پرخون می کند و از آن پس به کنگ یا بهشت کنگ می روند و سرانجام به به ایران باز می گردند .

         بدین گونه مشخص است که در نظر فردوسی ، سیاوش در توران زمین دو شهر ساخته بوده است و این نکته ، به طور ناقص 

از بخش مربوط به رفتن سیاوش به توران زمین نیز مستفاد می شود .

        در نوشته های اوستایی یک بار نام Kangha که نام سرزمینی است ، می آید ، ولی ربطی به کنگ دژ ندارد و در همهٔ اوستا از دو شهر یاد شدهٔ سیاوش سخنی در میان نیست . اما در متنهای پهلوی گاه از دو شهر و گاه از کنگ دژ با صفت سیاوش ـ 

ـ گرد یاد می شود  و به گمان نگارنده این دوگانگی مطالب پهلوی را در مورد ساخته شدن دو شهر یا یک شهر به دست سیاوش ، یک متن پهلوی مندرج در کتاب روایات پهلوی روشن می کند و مطالب این متن کامل ترین مطلب دربارهٔ این دو شهر است و باید از قدمتی بسیار بهره مند باشد . 

       در اینجا بخشی از آن را که در بحث ما بکار می آید ، نقل می کنم : 

       «سیاوش کاوسان را پیدا است که ورجاوندی چنان بود که به یاری فرهٔ کیان کنگ دژ را با دست خویش و نیروی هرمزد و امشاسپندان ، بر سر دیوان ساخت و اداره کرد .... ، تا آنگاه که کیخسرو آمد متحرک بود . « پس کیخسرو به مینوی کنگ گفت که خواهر منی و من برادر توام ، زیرا ترا سیاوش با دست ساخت و مرا از گند ( = بیضه ) کرد . به سوی من بازگرد و کنگ به همین  گونه کرد ، به زمین آمد ، در توران ، به ناحیهٔ خراسان ، در جائی که سیاوش گرد است ، بایستاد و ( کیخسرو ) هزار ارم اندر افگند و هزار میخ اندرهشت و پس از آن ( کنگ دژ ) نرفت و همهٔ توران را با گوسفند و ستور نگاه داشت . »

        در تحلیل این اسطوره نخست باید توجه کرد که کنگ دژ شهری بر زمین نبوده است و در آسمان قرار داشته و دوم این که چون به زمان کیخسرو ، فرود آورده شد ، بر جای سیاوش گرد قرار گرفت . آیا این بدان معنا نیست که کنگ دژ فرود آمده بر زمین همان سیاوش گرد است ؟ از نظر اسطوره شناسی این بدان معنا است که سیاوش گرد عیناً بصورت کنگ دژ آسمانی ساخته شد . 

        وجود شهرهای آسمانی شگفت آور نیست . به گمان مردم باستانی ، معابد و شهرهای همه نمونهٔ اصلی و آسمانی داشته اند . بنا به اساطیر بابلی ، همهٔ شهر های بابلی نمونهٔ آسمانی داشته اند . سناخریب آسوری شهر نینوا را بنا به طرحی که در اعصار کهن و در آسمان ستارگان نوشته شده بود، ساخت . نه تنها طرح شهر نینوا ، که خود شهر نیز به صورت مینوئی در آسمان وجود داشته است . شهر اورشلیم پیش از آن که ساخته شود ، توسط خداوند در آسمان بنا شده بود . بیت المعمور نمونهٔ آسمانی خانهٔ کعبه است . همهٔ شهرهای سلطنتی هندوستان در اعصار باستان نیز چنین اصلی  داشته اند .   

         در مورد شهرهای ایرانی ، این تنها متنی است که در آن از یک شهر آسمانی و نمونهٔ زمینی آن سخن رفته و اگر اسطوره را درست تحلیل کرده باشیم  باید معتقد شویم که نخست نمونهٔ آسمانی کنگ دژ وجود داشت و نمونهٔ زمینی آنرا درست بمانند آن بر زمین ساختند و آن را سیاوش گرد نام نهادند . 

         این که در شاهنامه و در بعضی نوشته های پهلوی و فارسی دیگر از ساخته شدن کنگ دژ بر فراز کوهی بلند و دست نیافتنی سخن رفته است ، شکل ویران شدهٔ همین اسطورهٔ کنگ دژ آسمانی را نشان می دهد که بنا بر آن ، شهری آسمانی به شهری بر فراز کوهها تبدیل شده است . به خصوص اگر توجه کنیم که میان آسمان و کوه به عنوان سرزمین خدایان ، در اندیشهٔ ایرانی ارتباطی عمیق وجود دارد ، این تحول و تغییر چندان عجیب نیست .

        این که در اسطورهٔ یاد شده ، شهر کنگ دژ را سیاوش با دست خویش می سازد ، اشاره ای است به منشأ ایزدی سیاوش ، نگارنده در کتاب « اساطیر ایران » به تفصیل توضیح داده است که سیاوش در اصل ایزد برکت بخشنده و خدای باروری و گیاهی بوده است و اسطورهٔ او بر اساس الگوی بین النهرینی تموز تا دموزی ساخته شده است . در این صورت اسطورهٔ یاد شده بسیار کهن و مربوط به زمانی است که هنوز شخصیتی ایزدی داشته است و اسطورهٔ شاهنامه ای متعلق به دوره ای است که سیاوش ذات ایزدی خود را از دست داده و به صورت شاهزاده و شاهی درآمده که به شهر سازی پرداخته .

       اما این که در اسطوره آمده است که کیخسرو کنگ دژ را فرود آورد و به بند و میخ آن را بر زمین بست ، در اساطیر اقوامِ همسایهٔ ما ـ تا آنجا که نگارنده آشناست ـ شبیه و مانندی ندارد . در این باره یا باید توجیهی را که در قبل آمد بپذیریم و بگوئیم این بدان معناست که ، به اصطلاح امروزی ، طرح شهر آسمانی را بر زمین پیاده کردند که شهر سیاوش گرد از آن پدید آمد یا آن را بیانی و نشانی از رستاخیز کیخسرو بدانیم . وجود کیخسرو ، به عنوان پسر سیاوش ، در واقع رستاخیز و زندگی مجدد خدای شهید 

شده است . توضیح آن که ، اگر بپذیریم سیاوش نمونهٔ ایرانی تموز یا دموزی بین النهرینی است ، در آن صورت ، مرگ سیاوش برابر رفتن دموزی یا تموز است به جهان مردگان . ولی دموزی یا تموز مجدداً به زندگی باز می گردد ، در حالی که در داستان خود سیاوش این بخش وجود ندارد ، اما گریز کیخسرو از توران به ایران در واقع ، بازگشت دموزی یا تموز است به جهان زندگان و سلطنت او برابر خدائی مجدد این ایزد گیاهی و باروری بین النهرین است . و بدین گونه اسطورهٔ یکی شدن کنگ دژ و سیاوش گرد گویای رستاخیز کیخسرو است که در اصل رستاخیز دموزی یا تموز می باشد . توجیه دیگر این است که یکی شدن گنگ دژ و سیاوش گرد در اصل مربوط به پایان عمر دوازده هزار سالهٔ جهان و رستاخیز واپسین است . می دانیم که در هنگام این رستاخیز ، زمین و آسمان یکی می شود و نیز می دانیم که در پایان عمر دوازده هزار سالهٔ جهان این کیسخرو ـ مظهر کمال مطلق سلطنت ـ است که باری دیگر به سلطنت جهان می رسد و اتحاد زمین و آسمان در عهد او پدید می آید .

        در اینجا باید به نکته ای دیگر از این اسطوره بپردازیم :

        در اساطیر ملل همجوار ما معمولاً نام شهر آسمانی یا معبد آسمانی با نمونهٔ زمینی خود یکی بوده است ، اما چرا شهر آسمانی ما کنگ دژ است و شهر زمینی ما سیاوش گرد ؟

       چناچه از اسطورهٔ یادشده بر می آید ، شهر کنگ دژ در زمان کیسخرو بر زمین میخکوب شد ، بر جائی که سیاوش گرد است . بدین گونه باید سیاوش گرد ـ به معنای ( شهری که) سیاوش ساخته ( است ) ـ صفت کنگ دژ باشد . در کتاب پهلوی « زند بهمن یسن » چنین آمده است : 

       « من ، اورمزد ، فرستم ایزد نریوسنگ و سروش پرهیزگار را به کنگ دژ که سیاوش با می کرد . » 

      که جملهٔ پیرو سیاوش بامی کرد در واقع گویای وضع کنگ دژ است و صفت آن قرار می گیرد . 

      این که در اساطیر ملل ، نام و صفت شخص یا محل خاصی به دو نام جداگانه تبدیل شود نمونه های بسیار دارد . یکی از این نمونه ها در اساطیر ما وجود نام دیوی است موسوم به «ایندر » ( Indar) و ایزدی موسوم به بهرام . در حالی که مرحلهٔ اساطیر هند و ایرانی و در اساطیر ودائی این دو اسم و صفت یک ایزد است که همان ایندره ( indra) و صفت او verethraghna باشد که اولی به ایندر و دومی ، به معنای کشندهٔ ورتره ، به بهرام تبدیل شده است .

      نمونهٔ دیگر در اساطیر ما موضوع گرشاسب و پدر و جد او سام و نریمان است . در اساطیر اوستایی سام و نریمان لقبهای گرشاسب است که بعدها به نام پدر و جد او تبدیل شده است .

      بدین روی صفت شهر کنگ دژ ، در طی زمان به نام شهری مستقل از آن ، به نام سیاوش گرد تبدیل شده ، آنگاه برای گذر از این به آن باید بیابانهای مکران و آب زره را نیز طی کرد . این حالت جیوه گونهٔ اساطیر و زنده بودن آنهاست. 


پایان      

 





































































 

  



۱ شهریور ۱۳۸۸

رساله ای در خط و قــــلم


     ابن قتیبه ، تاریخ نگار و دانشمند مشهور قرن سوم هجری ، حدود ۶۰ کتاب در علوم و فنون مختلف اعم از علم و ادب ، شعر فقه ، تفسیر و تاریخ و لوازم و آداب کاتب و غیره تألیف کرده است . 

    تأالیفات ابن قتیبه در زمینه ابزار و آداب کتابت عبارت اند از : رساله فی الخط و القلم ، دیوان الکتاب ، آله الکتاب ، صناعه الکتابه و ادب الکاتب که شارحان بسیاری از جمله ابن سید بطلیوسی در کتاب الاقتضاب فی شرح أدب الکُتاب و موهوب بن احمد جوالیقی در شرح أدب الکاتب بر این کتاب شرح نوشته اند . 

    این رساله همراه با سایر آثار مفقود ابن قتیبه از میان رفته بود ، ولی خوشبختانه نسخهٔ منحصر به فردی از آن در ضمن اثر خطی « جمهره الاسلام ذات النثر و النظام » تألیف مسلم بن محمد شیزری در باب دوم بر برگهای ۱۴۳ـ۱۴۵  در کتابخانهٔ لیدن ( هلند ) شمارهٔ ۲۸۷ شرقی به تازگی یافته شده که از نسخ منحصر به فرد در باب خط و قلم است .

     رسالهٔ حاضر یکی از قدیمیترین متن ها دربارهٔ ابزار کتابت است . تنها کتاب « الکُتّاب و صفه الدواه و القلم و تصریفها » تألیف عبدالله بن عبدالعزیز بغدادی پیش تر از آن تدوین شده بود . 

      رساله فی الخط و القلم را می توان واژگان نوشت افزار ، مصطلحات خط ، کتابت و کاربرد آنها دانست .     











رساله ای در خط و قــــلم 


ابو محمد عبدالله بن مسلم بن قتینه دینوری ، ۲۱۳ - ۲۷۶ ه 



         ابو محمد گوید : قلم را که با آن می نویسند از آن رو قلم خوانند که بریده شده است ( = قُلَم ) و با نظر به همین معناست که گویند : « قَلمتُ اظفاری » ( ناخنهایم را چیدم ) . و به چیده های ناخن ، « قُلامه الظفر » گویند . دیگری گفته است : افزاری که با آن قلم می بُرند ، « مِقلَم » خوانده می شود .

        ابن قتیبه گوید : گاه تیرهای مخصوص قرعه یا قمار ( قِداح : جمع قدح : تیر  ، پیش از آنکه پیکاندار و آراسته به پر شود ) را قلم گفته اند؛چرا که آنها را می تراشند ؛ چنانکه در کلام خدای عزوجل آمده است : « اذ یُلقُون أقلا مَهم أیّهم یَکفُلُ مریم »( آنگاه که قرعه زدند ، تا چه کسی از میانشان عهده دار نگهداری مریم شود ) . ابن قتیبه گوید : آنان بر سر نگهداریِ مریم زبان بر هم دراز کردند . آن گاه در این باره قرعه زدند تا چه در آید ؛ پس قرعه به نام زکریا افتاد و او عهده دار نگهداری از مریم شد . 

         عبدالله بن عبدالعزیز گوید : هر نایی که قطعه ای از آن بریده شود به آن قطعه  «قلم» گویند و هر چوبی که تراش بخورد و بر نوک آن نشانی نهاده شود ، قلم است . او دربارهٔ این سخن خدای عزُوجل :«‌اذ یُلقون أقلا مهم » گوید : در تفسیر آمده است که مراد از این قلم ها چوب هایی بوده که بر نوک آنها نام ها یشان نوشته بودند .

         جمع قلم اَقلام و قِلام است ، مانند جبل که جمع آن اَجبال و جِبال است . 


تراشیدن [قلم] و شیوه های آن 

        ابو عبیده گوید : قلم را قلم نگویند مگر وقتی که تراشیده شود وگرنه قَصَبَه است . و نیزه را رُمح نخوانند مگر آنکه بر سر آن سرنیزه ( سنان ) باشد و گرنه قَناه است . و سفره را مائد نگویند مگر آنکه بر آن خوراک باشد که در غیر این صورت خوان است . و کاسه را کاسه ننامند مگر در آن نوشیدنی ریزند وگرنه زُجاجه باشد . و تخت را اریکه نخوانند مگر بر آن سایه بانی باشد و گر نه سریرش خوانند .

       از ریشهٔ « بَری » چنین گویند : « بریتُ القلمَ أبریه بَریاً و برایهً » ( قلم را تراشیدم یا می تراشم ) در این صورت قلم « مَبرِی » ( تراشیده ) است و من « باری » ( قلم تراش ) . و به آنچه هنگام تراشیدن قلم بر زمین می ریزد « بُرایه » بر وزن « فُعاله » ( = تراشه ) می گویند . فُعاله اسمی است برای آنچه زاید بر چیزی باشد ، کم یا زیاد ؛ مانند قُمامَه و کساحهُ ( = زباله و خاکروبه ) و جُرامه که به بقایای بیخِ شاخهٔ خرما گویند . پس چنانچه فعل امر از « بَری » بسازی ، 

می گویی : « اِبرِ قلمَکَ بَریَاً جّیداً و بِرایهً جَیدهً » ( قلمت را نیکو بتراش ) .


شاعر گوید : ای تراشندهٔ کمان که نیکو تراشیدی اش ، کمان را تباه مکن ، و به تراشنده اش ده . 


       بَری در اصل به معنای صیقل دادن ، نرم و لطیف کردن و تیز ساختن است . و چون بیماری کسی را لاغر و نحیف کند گویند : « بَرَت العلّهُ جسمَ فلان » . و تراشنده قلم نیز محل نوک قلم را از سایر قسمتهای آن باریک تر می سازد .

       و چون نوک قلم را ببُری می گویی : « قَططتُ القلمَ اَقَطّه قطّاً » . قطّ در اصل به معنای قطع است . از این رو می گویند : بر مَقطّ مویش نواخت . مَقطّ مو نقطه ای از پس گردن است که موی سر را از آنجا می چینند .

       و به چوبی که قلم را بر روی آن قطّ می زنند ، مقَطّ گویند که جمع آن مقاط است . 

       و می گویی : «‌قلم مقطوط و قطیط » مانند مفتول و فتیل ( = تافته ) . و همچنان که گویی : « ضربتّ و اَنَا ضارب » ، می گویی : « اَنا قاط » - در اصل قاطط  - ( من قطّ زن هستم ) . پس یکی از دو طا  را در دیگری ادغام کردی . و چون فعل امر از آن بسازی خواهی گفت : « قطّ قلمک » و اگر خواهی تشدید را در میان نیاوری ، می گویی : « اقطط قلمک » .

       و می گویی : « قصمتُ القلم أقصمه قصماَ » ( قلم را شکستم ) و [ می گویی ] : آن قلم مقصوم ( = شکسته ) است . قصم در اصل به معنای شکستن است . و از همین رو چون دندان های کسی از پهلو بشکند ، گویند : «انقصمت ثَنیَّتُهُ ».

      و « ثَنیَّهُ قصمأ » ( دندانی شکسته ) و « رجل اقصم و امرأه قصما » . و اگر کسی دندان کسی را از درازا بشکند  [ گویند ] : او « انقص » است و « قد انقاصت ثَنیّته » . و به  « سَن » ( نوک ) قلم  « جَلفه » ( = میدان قلم ) گویند . « سنّ » اسمی است مؤنث برگرفته از « سنّ الأنسان » ( دندان آدمی ) . چون شَحم ( گوشت پشت زبان قلم ) را باقی گذاری و بر نکنی ، می گویی : « اشحَمتُ القَلَمَ »‌. و قلم در این صورت ، « مُشحَم » ( دارای شحم ) است . و چناچه شحم قلم را برگیری ، خواهی گفت : « شَحَمتُه اَشحمه شحماً » و قلم در این صورت « مشحوم » ( بی شحم ) است . و اگر شحم های قلم را به تمام برداری و بطن قلم را درآوری ، می گویی : « قلم « مُبَطَّن » است و « قد بَطَّنتُه تَبطیناً » .

      به شحمه ای که در نوک قلم است به دلیل شباهت با « ضرَهَ » ( گوشت زیر انگشت ) ضرّه گویند . و چون شحمه را برگیری ، به محل برگرفته شدن شحم ، حفره ، و آن قلم را « محفوره » گویند .         

 

      و چون نوک قلم را چنان ضخیم و فاق نزده بتراشند که لیقه به کار آن نیاید گویند : قلم « مذنَّب » است ، و نیز گویند : « قد ذَ نبتُ القلم تَذَنیباً » ( قلم را دم دار کردم ) ، چرا که قلم مفعولُُ به است . و این با « بُسرهُ مذنبه » ( خرمایی که از سمت دم در حال رسیدن است » فرق دارد ؛ چرا که در اینجا « تذنیب » ( = عمل رسیدن از جانب دم ) از خرما سر زده و فعل هم بدان اسناد داده شده است . همین گونه است « جراده مُذنبه » ( ملخ دم دار ) و « فرسُُ ذنوب » چون دراز دم باشد ، و « قلم ذنوب » .


دواه ( دوات )   


     عرب گوید : دواه و ِدیاه و دَویُُ و دویً ـ به شکل مقصور ـ که جمع کثرت است . شاعر گوید : « بگذار که باد بر نشانه های بازمانده از دیار یار شیون کند و باران پیاپی بر آنها بگرید . و باران شبانه و جویبارها پهنهٔ آن را منقّش کنند ، همان گونه که دوات بر کاغذِ نامه ها نقش و نگار پدید می آورد . 

     و میگویی : « اَدویت دواهً » ( دوات را برگرفتم ) ، « فاَنَا مّدوی » ( پس من « مّدوی » هستم ) . و چون دیگرر را بدین کار فرمان دهی ، گویی : « اَدوِ یا فلان » . و به دوات فروش « دَوّا  » گویند ، مثل « تَبّان » ( کاه فروش ) و «شَعّار» ( موی فروش ) و «خیّاط» . و به آنکه دوات می سازد ، « مُدوّی »  گویند ، همچنان که به سازنده زوبین « مّقَنّی » گفته اند .

     شاعر گوید : « کما اقام در   ها المّقنّی »  ( همچنان که کجیِ زوبینش را مُقنّی راست کرد ) . 

     به آنکه دوات را حمل کند ، « داوی » گویند ، همانگونه که به آنکه «سیف» را بر دوش کشد «سائف»، و به آنکه « رُمح» را حمل کند رامح گویند و کسی را که « تُرس » ( سپر ) حمل میکند « تارس » خوانند . 


لیقه 

 

         به پشم و پنبهٔ داخل دوات « لیقه » گویند و آن را به صورت « اَلیاق » جمع بندند . علت نامگذاریِ آن به لیقه آن است که سیاهی را در خود نگه می دارد . این معنا از این سخن برگرفته شده : « فلان ما تُلیقُ کفّهُ در هماً » یعنی : فلان کس درهمی را نگهداری نمیکند ، و عبارت « کفُ مایلیق بها درهم » ، یعنی : دستی که بدان درهمی حفظ نمی شود . 

       شاعر می گوید : تو دستی داری که از فرط بخشندگی درهمی را نگاه نمی دارد و ( در میدان کارزار ) با شمشیر خون می دهد ( از سر شمشیرش خون می چکد ) .

       ابولعباس محمد بن یزید مبرّد روایت کرده است : که اصمعی از پس مدتی غیبت نزد رشید . خلیفه پرسید حالت چگونه است ای اصمعی ؟ گفت : امیرالمؤنین ! ما « لا قَتنی ارضُُ » یعنی هیچ زمینی مرا در خود محبوس نکرد مگر آنکه از آن بیرون شدم . رشید از پاسخ خودداری کرد و چون مجلسیان پراکنده شدند ، اصمعی را گفت : معنی « لا قتنی » چیست ؟ گفت : « حَبسَتنی » ، رشید گفت : در مجلس عام بدانچه نمی دانم بامن سخن مگوی .

       هرگاه مرکّب را در پشم و پنبه جمع کنی ، می گویی : « ألَقتُ الدواه » که در این صورت دوات « مُلاقَه » است . و [اگر بگویی ] : « لقتُها » دوات « مَلیقَه » است . و این سخن که : « مایلیق هذالاَمر بصفری ای قلبی » ، یعنی دل من این امر را خود جای نمی دهد . عامری چنین سروده است : 


لعمرک  ان  الحب  یا أمَ   مالکِ 

بجسمی جزانی الله منک للائقُ 


       یعنی : ای امَ مالک ! به جان تو سوگند عشق در تن من خانه کرده است ، خداوند داد مرا از تو بستاند .

       

       و چون لیقه را درست کرده بر سیاهش بیفزاییم ، می گویم : « لقتُ الدوات » و در این حال دوات « مَلیقه » است . اما چنانچه لیقه در دوات نباشد ، و تو در آن ، لیقه افکنی ، گویند : « اَلَقتَها ـ فقط با همزهٔ قطع ـ و اگر از « اَلَقتَ » فعل امر بسازی خواهی گفت : « ألق دواتکَ الا قَهً » . و تو در این صورت « مُلیق » هستی . و چنانچه از [ لقتَ ] امر بسازی [ می گویی ]: « لِقِ الدواهَ لیقاً جعّداً » و تو در این حال « لاقی » هستی . و اگر من آب دوات را زیاد کنم باید بگویم : 

« قد اَمَهتُ اللیقه امیهها اماههً » در این صورت من « مُمیه » ام . و اگر آب آن افزون شود [ گویند ] : « قد ماهَت ، فهی تماهُ و تموه » و لیقه « مائهه » است . 

      چنانچه لیقه ای از صوف ( پشم ) در دوات بنهم گفته می شود : « صُفتُ الدواهَ اصوفها صوفاً » . و اگر لیقه ایی از کَرسَف یا همان پنبه بنهم باید بگویم : « کَرسَفتُها اکرسفها کرسفهً و کرسفا » . 

      گفته می شود : « هو المداد و هی المداد » [ با ضمیر مذکر مؤنث ] ، زیرا « مداد » جمع « مداده » است و هر جمعی که فرقش با مفردش فقط در یک ها باشد ، هم به صورت مذکر و هم مؤنث به کار می رود ، مانند غمامه و غمام ، حمامه و حمام ، شجره و شجر . سیاهی دوات را بیفزایی می گویی : « مددتُ الدواهَ اَمدّها مداَ » . و آن دوات در این صورت «مُمد» است . و چنانچه لیقه مرکب داشته باشد و تو بر آن بیفزایی می گویی : « اَمدَدتُها امداداً فهی مُمَده » . و هر آنچه خود مایهٔ فزونی چیز دیگر گردد گویند : « والبحر یَمُدّ من بعده سَبعهُ اَبحر » ( و اگر دریا مرکب شود و هفت دریای دیگر به مددش بیاید ». اما اگر چیزی غیر خود را مایهٔ فزونی چیز دیگری کند ، فعل را با همزهٔ قطع می آورند : « امددتُه بالرجال و بالمال » یعنی با افراد و کمک های مالی بر نیروی او افزودم . خدای تعالی فرمود : « وأمددناکم بأموال و بنین » ( و شما را به مال و فرزند مدد کردیم ) . و به روغن که در چراغ ریخته شود ، مداد گویند . و هر چیزی که بدان دیگر چیز را فزونی بخشی مداد است . نام « مداد » هم از همین معنی گرفته شده است . 

      اخطل چنین سروده است : شمشیرهایی در دست ها دید که گویی شعله های چراغ هایی بودند که از روغن نیرو 

می گرفتند . 

      در این بیت شاعر زیت ( روغن ) را مداد نامید ، زیرا چراغ بدان نیرو می گیرد . و این دلیلی بر سخن ماست . 

     چون به کسی امر کنی که قلم به مرکّب بزند ، می گویی : « استمدد من الدواه » . و چون از کسی خواستی که قلمت را به مرکب بزند می گویی : « اَستمدد فلاناً » . و آن کس هم می گوید : « قد امدَدتُک امداداً » ( قلمت را به مرکب زدم ) ، و تو می گویی : « اَمدنی علی قلمی مداداً » ( قلم مرا به مرکب بزن ) . و می گویی : « اَمدَنی من دواتک ای امکِنّی من مدادها فاَستمدّ منه » ( وسیله استفاده از دواتت را فراهم آور تا قلمم را بر دوات بزنم ) . و چون چیزی از مرکب از نوک قلم بچکد ، گویند : « رعفَ القلمُ یرعُفُ » و آن قلم راعف ( = جوهر چکان ) است . و چون جوهر به قلم زدی و از آن چکّه کردی ، می گویی : « اَرعَفتُ القلَم ارعافاً » . و آن قلم در این صورت « مُرعَف » است . و می گویی : « استمددِ و لاتُرعِف » یعنی چندان مرکب برنگیر که از نوک قلم بچکد . 


حـــِبر


        رنگ را حبر گویند ؛ چنانچه می گویند : فلانی « ناصع الحبر » است . و مرادشان رنگ روشن و شفّاف از هر چیز است . 

       ابن احمر گوید : سَبَتهُ بِفاحم جَعدِِ ـ و ابیض ناصع الحِبر 

       یعنی : با جعد سیاه و پوست سفید و روشن خود او را اسیر عشق خود کرد . 

       مراد شاعر از « ناصع الحبر » سیاهی مو و سفیدی رنگ اوست . و گویند « فلان قد ذهب حبره و سبره » ( حبر و سبر فلانی از بین رفت ) . حبر به معنای حسن و زیبایی و سبر به معنای بر و رو و قیافه است . اصمعی گوید : حِبر را به دلیل اثر گذاریش حبر گفته اند ؛ اگر دندان چندان زرد شود که به سیاهی زند ، گویند : « علی اسنانه حبر » . حبر یعنی اثر بر جای مانده از ضربت بر روی پوست . و چون اثر نواختِ ضربتی ، بر پوست کسی بماند ، گویند : « قد احبر جلده »

       شاعر گوید : لقَد اشمَتَت به أهل فَید و غادَرَت ـ بکَفی حبراً بنتُ مَصّانَ بادیا 

       یعنی : دختر مصان مرا در میان اهل فید دشمن کام کرد و اثر روشنی از ضربه در دست من باقی گذاشت .

       ابولعباس گفت : به گمان من حبر را حبر گفته اند ، چون کتاب ها با آن نیکو می شوند و زینت می یابند . اموی گوید : حبر را حبر نامیده اند ، چرا که شخص رسا زبان چون عباراتش را با آن بیاراید و بیانش را بدان کمال بخشد ، مفاهیم حکمت آمیز را زیباتر از حبرهای یمن و جامه های نازک صنعا فراهم می آورد . 


مطّ


      مطّ و مدّ در کتابت هم معنی اند . « مَطَطتُ الحرفَ » به معنای آن است که آن حرف را کشیدم و آن حرف ، «ممطوط» است و من « ماطّ » . « ماط » در اصل « ماطط » بر وزن فاعل بود که یکی از دو طا در دیگری ادغام شد . و چون فعل امر از آن بسازی در حالت ادغام گویی : « مُطًَ حروفک یا فتی » ( ای جوان حرف ها را بکش ) .  چون طا و تا و دال در پی هم آیند ، آنها را به جای یکدیگر غدارند ، چه اینها از حروف جَهر و قریب المخرج اند  و از این رو گفته می شود : «مَتَتّ الی فلان بکذا و کذا » به معنای « مددتُ الیه به » که در اینجا «تا» به دلیل نزدیکی با «دال» بر جای آن نشسته است . 


تطلیس 

      

        « تطلیس » در کتابت چونان «ترمید » ( = به خاکستر پوشاندن ) است . اسمِ این مصدر طُلسَه است و از عبارت « الطیلسا  مدود » ( طیلسا  به رنگ شب است ) بر گرفته شده . از این رو به طیلسان کبود طیلسان گفته اند . 

        شاعر گوید : الا زوائد فی المحله بینها ـ کالطیلسان من الرماد الازرق  

       یعنی : مگر افزوده هایی در منزلگاه که در میان آنها خاکستری کبود مانند طیلسان بود. 

       از همین رو به گرگ خاکستری رنگ « ذئب اطلس » گفته اند . 


قرطاس 


عرب این واژه را با کسر و ضمّ و فتح قاف تلفّظ می کند . لفظ قراطِس و قَرطس چونان دراهم و درهم است . و چنانچه در قرطاس یا کاغذنویسی گویی : « قد تقرطست قرطاساً و انا مقرطس قرطاس » . و اگر کسی کاغذی آورد ، می گویی : « قد قرطسنا فلان » 





پایان قسمت اول