۱ شهریور ۱۳۸۸

رساله ای در خط و قــــلم


     ابن قتیبه ، تاریخ نگار و دانشمند مشهور قرن سوم هجری ، حدود ۶۰ کتاب در علوم و فنون مختلف اعم از علم و ادب ، شعر فقه ، تفسیر و تاریخ و لوازم و آداب کاتب و غیره تألیف کرده است . 

    تأالیفات ابن قتیبه در زمینه ابزار و آداب کتابت عبارت اند از : رساله فی الخط و القلم ، دیوان الکتاب ، آله الکتاب ، صناعه الکتابه و ادب الکاتب که شارحان بسیاری از جمله ابن سید بطلیوسی در کتاب الاقتضاب فی شرح أدب الکُتاب و موهوب بن احمد جوالیقی در شرح أدب الکاتب بر این کتاب شرح نوشته اند . 

    این رساله همراه با سایر آثار مفقود ابن قتیبه از میان رفته بود ، ولی خوشبختانه نسخهٔ منحصر به فردی از آن در ضمن اثر خطی « جمهره الاسلام ذات النثر و النظام » تألیف مسلم بن محمد شیزری در باب دوم بر برگهای ۱۴۳ـ۱۴۵  در کتابخانهٔ لیدن ( هلند ) شمارهٔ ۲۸۷ شرقی به تازگی یافته شده که از نسخ منحصر به فرد در باب خط و قلم است .

     رسالهٔ حاضر یکی از قدیمیترین متن ها دربارهٔ ابزار کتابت است . تنها کتاب « الکُتّاب و صفه الدواه و القلم و تصریفها » تألیف عبدالله بن عبدالعزیز بغدادی پیش تر از آن تدوین شده بود . 

      رساله فی الخط و القلم را می توان واژگان نوشت افزار ، مصطلحات خط ، کتابت و کاربرد آنها دانست .     











رساله ای در خط و قــــلم 


ابو محمد عبدالله بن مسلم بن قتینه دینوری ، ۲۱۳ - ۲۷۶ ه 



         ابو محمد گوید : قلم را که با آن می نویسند از آن رو قلم خوانند که بریده شده است ( = قُلَم ) و با نظر به همین معناست که گویند : « قَلمتُ اظفاری » ( ناخنهایم را چیدم ) . و به چیده های ناخن ، « قُلامه الظفر » گویند . دیگری گفته است : افزاری که با آن قلم می بُرند ، « مِقلَم » خوانده می شود .

        ابن قتیبه گوید : گاه تیرهای مخصوص قرعه یا قمار ( قِداح : جمع قدح : تیر  ، پیش از آنکه پیکاندار و آراسته به پر شود ) را قلم گفته اند؛چرا که آنها را می تراشند ؛ چنانکه در کلام خدای عزوجل آمده است : « اذ یُلقُون أقلا مَهم أیّهم یَکفُلُ مریم »( آنگاه که قرعه زدند ، تا چه کسی از میانشان عهده دار نگهداری مریم شود ) . ابن قتیبه گوید : آنان بر سر نگهداریِ مریم زبان بر هم دراز کردند . آن گاه در این باره قرعه زدند تا چه در آید ؛ پس قرعه به نام زکریا افتاد و او عهده دار نگهداری از مریم شد . 

         عبدالله بن عبدالعزیز گوید : هر نایی که قطعه ای از آن بریده شود به آن قطعه  «قلم» گویند و هر چوبی که تراش بخورد و بر نوک آن نشانی نهاده شود ، قلم است . او دربارهٔ این سخن خدای عزُوجل :«‌اذ یُلقون أقلا مهم » گوید : در تفسیر آمده است که مراد از این قلم ها چوب هایی بوده که بر نوک آنها نام ها یشان نوشته بودند .

         جمع قلم اَقلام و قِلام است ، مانند جبل که جمع آن اَجبال و جِبال است . 


تراشیدن [قلم] و شیوه های آن 

        ابو عبیده گوید : قلم را قلم نگویند مگر وقتی که تراشیده شود وگرنه قَصَبَه است . و نیزه را رُمح نخوانند مگر آنکه بر سر آن سرنیزه ( سنان ) باشد و گرنه قَناه است . و سفره را مائد نگویند مگر آنکه بر آن خوراک باشد که در غیر این صورت خوان است . و کاسه را کاسه ننامند مگر در آن نوشیدنی ریزند وگرنه زُجاجه باشد . و تخت را اریکه نخوانند مگر بر آن سایه بانی باشد و گر نه سریرش خوانند .

       از ریشهٔ « بَری » چنین گویند : « بریتُ القلمَ أبریه بَریاً و برایهً » ( قلم را تراشیدم یا می تراشم ) در این صورت قلم « مَبرِی » ( تراشیده ) است و من « باری » ( قلم تراش ) . و به آنچه هنگام تراشیدن قلم بر زمین می ریزد « بُرایه » بر وزن « فُعاله » ( = تراشه ) می گویند . فُعاله اسمی است برای آنچه زاید بر چیزی باشد ، کم یا زیاد ؛ مانند قُمامَه و کساحهُ ( = زباله و خاکروبه ) و جُرامه که به بقایای بیخِ شاخهٔ خرما گویند . پس چنانچه فعل امر از « بَری » بسازی ، 

می گویی : « اِبرِ قلمَکَ بَریَاً جّیداً و بِرایهً جَیدهً » ( قلمت را نیکو بتراش ) .


شاعر گوید : ای تراشندهٔ کمان که نیکو تراشیدی اش ، کمان را تباه مکن ، و به تراشنده اش ده . 


       بَری در اصل به معنای صیقل دادن ، نرم و لطیف کردن و تیز ساختن است . و چون بیماری کسی را لاغر و نحیف کند گویند : « بَرَت العلّهُ جسمَ فلان » . و تراشنده قلم نیز محل نوک قلم را از سایر قسمتهای آن باریک تر می سازد .

       و چون نوک قلم را ببُری می گویی : « قَططتُ القلمَ اَقَطّه قطّاً » . قطّ در اصل به معنای قطع است . از این رو می گویند : بر مَقطّ مویش نواخت . مَقطّ مو نقطه ای از پس گردن است که موی سر را از آنجا می چینند .

       و به چوبی که قلم را بر روی آن قطّ می زنند ، مقَطّ گویند که جمع آن مقاط است . 

       و می گویی : «‌قلم مقطوط و قطیط » مانند مفتول و فتیل ( = تافته ) . و همچنان که گویی : « ضربتّ و اَنَا ضارب » ، می گویی : « اَنا قاط » - در اصل قاطط  - ( من قطّ زن هستم ) . پس یکی از دو طا  را در دیگری ادغام کردی . و چون فعل امر از آن بسازی خواهی گفت : « قطّ قلمک » و اگر خواهی تشدید را در میان نیاوری ، می گویی : « اقطط قلمک » .

       و می گویی : « قصمتُ القلم أقصمه قصماَ » ( قلم را شکستم ) و [ می گویی ] : آن قلم مقصوم ( = شکسته ) است . قصم در اصل به معنای شکستن است . و از همین رو چون دندان های کسی از پهلو بشکند ، گویند : «انقصمت ثَنیَّتُهُ ».

      و « ثَنیَّهُ قصمأ » ( دندانی شکسته ) و « رجل اقصم و امرأه قصما » . و اگر کسی دندان کسی را از درازا بشکند  [ گویند ] : او « انقص » است و « قد انقاصت ثَنیّته » . و به  « سَن » ( نوک ) قلم  « جَلفه » ( = میدان قلم ) گویند . « سنّ » اسمی است مؤنث برگرفته از « سنّ الأنسان » ( دندان آدمی ) . چون شَحم ( گوشت پشت زبان قلم ) را باقی گذاری و بر نکنی ، می گویی : « اشحَمتُ القَلَمَ »‌. و قلم در این صورت ، « مُشحَم » ( دارای شحم ) است . و چناچه شحم قلم را برگیری ، خواهی گفت : « شَحَمتُه اَشحمه شحماً » و قلم در این صورت « مشحوم » ( بی شحم ) است . و اگر شحم های قلم را به تمام برداری و بطن قلم را درآوری ، می گویی : « قلم « مُبَطَّن » است و « قد بَطَّنتُه تَبطیناً » .

      به شحمه ای که در نوک قلم است به دلیل شباهت با « ضرَهَ » ( گوشت زیر انگشت ) ضرّه گویند . و چون شحمه را برگیری ، به محل برگرفته شدن شحم ، حفره ، و آن قلم را « محفوره » گویند .         

 

      و چون نوک قلم را چنان ضخیم و فاق نزده بتراشند که لیقه به کار آن نیاید گویند : قلم « مذنَّب » است ، و نیز گویند : « قد ذَ نبتُ القلم تَذَنیباً » ( قلم را دم دار کردم ) ، چرا که قلم مفعولُُ به است . و این با « بُسرهُ مذنبه » ( خرمایی که از سمت دم در حال رسیدن است » فرق دارد ؛ چرا که در اینجا « تذنیب » ( = عمل رسیدن از جانب دم ) از خرما سر زده و فعل هم بدان اسناد داده شده است . همین گونه است « جراده مُذنبه » ( ملخ دم دار ) و « فرسُُ ذنوب » چون دراز دم باشد ، و « قلم ذنوب » .


دواه ( دوات )   


     عرب گوید : دواه و ِدیاه و دَویُُ و دویً ـ به شکل مقصور ـ که جمع کثرت است . شاعر گوید : « بگذار که باد بر نشانه های بازمانده از دیار یار شیون کند و باران پیاپی بر آنها بگرید . و باران شبانه و جویبارها پهنهٔ آن را منقّش کنند ، همان گونه که دوات بر کاغذِ نامه ها نقش و نگار پدید می آورد . 

     و میگویی : « اَدویت دواهً » ( دوات را برگرفتم ) ، « فاَنَا مّدوی » ( پس من « مّدوی » هستم ) . و چون دیگرر را بدین کار فرمان دهی ، گویی : « اَدوِ یا فلان » . و به دوات فروش « دَوّا  » گویند ، مثل « تَبّان » ( کاه فروش ) و «شَعّار» ( موی فروش ) و «خیّاط» . و به آنکه دوات می سازد ، « مُدوّی »  گویند ، همچنان که به سازنده زوبین « مّقَنّی » گفته اند .

     شاعر گوید : « کما اقام در   ها المّقنّی »  ( همچنان که کجیِ زوبینش را مُقنّی راست کرد ) . 

     به آنکه دوات را حمل کند ، « داوی » گویند ، همانگونه که به آنکه «سیف» را بر دوش کشد «سائف»، و به آنکه « رُمح» را حمل کند رامح گویند و کسی را که « تُرس » ( سپر ) حمل میکند « تارس » خوانند . 


لیقه 

 

         به پشم و پنبهٔ داخل دوات « لیقه » گویند و آن را به صورت « اَلیاق » جمع بندند . علت نامگذاریِ آن به لیقه آن است که سیاهی را در خود نگه می دارد . این معنا از این سخن برگرفته شده : « فلان ما تُلیقُ کفّهُ در هماً » یعنی : فلان کس درهمی را نگهداری نمیکند ، و عبارت « کفُ مایلیق بها درهم » ، یعنی : دستی که بدان درهمی حفظ نمی شود . 

       شاعر می گوید : تو دستی داری که از فرط بخشندگی درهمی را نگاه نمی دارد و ( در میدان کارزار ) با شمشیر خون می دهد ( از سر شمشیرش خون می چکد ) .

       ابولعباس محمد بن یزید مبرّد روایت کرده است : که اصمعی از پس مدتی غیبت نزد رشید . خلیفه پرسید حالت چگونه است ای اصمعی ؟ گفت : امیرالمؤنین ! ما « لا قَتنی ارضُُ » یعنی هیچ زمینی مرا در خود محبوس نکرد مگر آنکه از آن بیرون شدم . رشید از پاسخ خودداری کرد و چون مجلسیان پراکنده شدند ، اصمعی را گفت : معنی « لا قتنی » چیست ؟ گفت : « حَبسَتنی » ، رشید گفت : در مجلس عام بدانچه نمی دانم بامن سخن مگوی .

       هرگاه مرکّب را در پشم و پنبه جمع کنی ، می گویی : « ألَقتُ الدواه » که در این صورت دوات « مُلاقَه » است . و [اگر بگویی ] : « لقتُها » دوات « مَلیقَه » است . و این سخن که : « مایلیق هذالاَمر بصفری ای قلبی » ، یعنی دل من این امر را خود جای نمی دهد . عامری چنین سروده است : 


لعمرک  ان  الحب  یا أمَ   مالکِ 

بجسمی جزانی الله منک للائقُ 


       یعنی : ای امَ مالک ! به جان تو سوگند عشق در تن من خانه کرده است ، خداوند داد مرا از تو بستاند .

       

       و چون لیقه را درست کرده بر سیاهش بیفزاییم ، می گویم : « لقتُ الدوات » و در این حال دوات « مَلیقه » است . اما چنانچه لیقه در دوات نباشد ، و تو در آن ، لیقه افکنی ، گویند : « اَلَقتَها ـ فقط با همزهٔ قطع ـ و اگر از « اَلَقتَ » فعل امر بسازی خواهی گفت : « ألق دواتکَ الا قَهً » . و تو در این صورت « مُلیق » هستی . و چنانچه از [ لقتَ ] امر بسازی [ می گویی ]: « لِقِ الدواهَ لیقاً جعّداً » و تو در این حال « لاقی » هستی . و اگر من آب دوات را زیاد کنم باید بگویم : 

« قد اَمَهتُ اللیقه امیهها اماههً » در این صورت من « مُمیه » ام . و اگر آب آن افزون شود [ گویند ] : « قد ماهَت ، فهی تماهُ و تموه » و لیقه « مائهه » است . 

      چنانچه لیقه ای از صوف ( پشم ) در دوات بنهم گفته می شود : « صُفتُ الدواهَ اصوفها صوفاً » . و اگر لیقه ایی از کَرسَف یا همان پنبه بنهم باید بگویم : « کَرسَفتُها اکرسفها کرسفهً و کرسفا » . 

      گفته می شود : « هو المداد و هی المداد » [ با ضمیر مذکر مؤنث ] ، زیرا « مداد » جمع « مداده » است و هر جمعی که فرقش با مفردش فقط در یک ها باشد ، هم به صورت مذکر و هم مؤنث به کار می رود ، مانند غمامه و غمام ، حمامه و حمام ، شجره و شجر . سیاهی دوات را بیفزایی می گویی : « مددتُ الدواهَ اَمدّها مداَ » . و آن دوات در این صورت «مُمد» است . و چنانچه لیقه مرکب داشته باشد و تو بر آن بیفزایی می گویی : « اَمدَدتُها امداداً فهی مُمَده » . و هر آنچه خود مایهٔ فزونی چیز دیگر گردد گویند : « والبحر یَمُدّ من بعده سَبعهُ اَبحر » ( و اگر دریا مرکب شود و هفت دریای دیگر به مددش بیاید ». اما اگر چیزی غیر خود را مایهٔ فزونی چیز دیگری کند ، فعل را با همزهٔ قطع می آورند : « امددتُه بالرجال و بالمال » یعنی با افراد و کمک های مالی بر نیروی او افزودم . خدای تعالی فرمود : « وأمددناکم بأموال و بنین » ( و شما را به مال و فرزند مدد کردیم ) . و به روغن که در چراغ ریخته شود ، مداد گویند . و هر چیزی که بدان دیگر چیز را فزونی بخشی مداد است . نام « مداد » هم از همین معنی گرفته شده است . 

      اخطل چنین سروده است : شمشیرهایی در دست ها دید که گویی شعله های چراغ هایی بودند که از روغن نیرو 

می گرفتند . 

      در این بیت شاعر زیت ( روغن ) را مداد نامید ، زیرا چراغ بدان نیرو می گیرد . و این دلیلی بر سخن ماست . 

     چون به کسی امر کنی که قلم به مرکّب بزند ، می گویی : « استمدد من الدواه » . و چون از کسی خواستی که قلمت را به مرکب بزند می گویی : « اَستمدد فلاناً » . و آن کس هم می گوید : « قد امدَدتُک امداداً » ( قلمت را به مرکب زدم ) ، و تو می گویی : « اَمدنی علی قلمی مداداً » ( قلم مرا به مرکب بزن ) . و می گویی : « اَمدَنی من دواتک ای امکِنّی من مدادها فاَستمدّ منه » ( وسیله استفاده از دواتت را فراهم آور تا قلمم را بر دوات بزنم ) . و چون چیزی از مرکب از نوک قلم بچکد ، گویند : « رعفَ القلمُ یرعُفُ » و آن قلم راعف ( = جوهر چکان ) است . و چون جوهر به قلم زدی و از آن چکّه کردی ، می گویی : « اَرعَفتُ القلَم ارعافاً » . و آن قلم در این صورت « مُرعَف » است . و می گویی : « استمددِ و لاتُرعِف » یعنی چندان مرکب برنگیر که از نوک قلم بچکد . 


حـــِبر


        رنگ را حبر گویند ؛ چنانچه می گویند : فلانی « ناصع الحبر » است . و مرادشان رنگ روشن و شفّاف از هر چیز است . 

       ابن احمر گوید : سَبَتهُ بِفاحم جَعدِِ ـ و ابیض ناصع الحِبر 

       یعنی : با جعد سیاه و پوست سفید و روشن خود او را اسیر عشق خود کرد . 

       مراد شاعر از « ناصع الحبر » سیاهی مو و سفیدی رنگ اوست . و گویند « فلان قد ذهب حبره و سبره » ( حبر و سبر فلانی از بین رفت ) . حبر به معنای حسن و زیبایی و سبر به معنای بر و رو و قیافه است . اصمعی گوید : حِبر را به دلیل اثر گذاریش حبر گفته اند ؛ اگر دندان چندان زرد شود که به سیاهی زند ، گویند : « علی اسنانه حبر » . حبر یعنی اثر بر جای مانده از ضربت بر روی پوست . و چون اثر نواختِ ضربتی ، بر پوست کسی بماند ، گویند : « قد احبر جلده »

       شاعر گوید : لقَد اشمَتَت به أهل فَید و غادَرَت ـ بکَفی حبراً بنتُ مَصّانَ بادیا 

       یعنی : دختر مصان مرا در میان اهل فید دشمن کام کرد و اثر روشنی از ضربه در دست من باقی گذاشت .

       ابولعباس گفت : به گمان من حبر را حبر گفته اند ، چون کتاب ها با آن نیکو می شوند و زینت می یابند . اموی گوید : حبر را حبر نامیده اند ، چرا که شخص رسا زبان چون عباراتش را با آن بیاراید و بیانش را بدان کمال بخشد ، مفاهیم حکمت آمیز را زیباتر از حبرهای یمن و جامه های نازک صنعا فراهم می آورد . 


مطّ


      مطّ و مدّ در کتابت هم معنی اند . « مَطَطتُ الحرفَ » به معنای آن است که آن حرف را کشیدم و آن حرف ، «ممطوط» است و من « ماطّ » . « ماط » در اصل « ماطط » بر وزن فاعل بود که یکی از دو طا در دیگری ادغام شد . و چون فعل امر از آن بسازی در حالت ادغام گویی : « مُطًَ حروفک یا فتی » ( ای جوان حرف ها را بکش ) .  چون طا و تا و دال در پی هم آیند ، آنها را به جای یکدیگر غدارند ، چه اینها از حروف جَهر و قریب المخرج اند  و از این رو گفته می شود : «مَتَتّ الی فلان بکذا و کذا » به معنای « مددتُ الیه به » که در اینجا «تا» به دلیل نزدیکی با «دال» بر جای آن نشسته است . 


تطلیس 

      

        « تطلیس » در کتابت چونان «ترمید » ( = به خاکستر پوشاندن ) است . اسمِ این مصدر طُلسَه است و از عبارت « الطیلسا  مدود » ( طیلسا  به رنگ شب است ) بر گرفته شده . از این رو به طیلسان کبود طیلسان گفته اند . 

        شاعر گوید : الا زوائد فی المحله بینها ـ کالطیلسان من الرماد الازرق  

       یعنی : مگر افزوده هایی در منزلگاه که در میان آنها خاکستری کبود مانند طیلسان بود. 

       از همین رو به گرگ خاکستری رنگ « ذئب اطلس » گفته اند . 


قرطاس 


عرب این واژه را با کسر و ضمّ و فتح قاف تلفّظ می کند . لفظ قراطِس و قَرطس چونان دراهم و درهم است . و چنانچه در قرطاس یا کاغذنویسی گویی : « قد تقرطست قرطاساً و انا مقرطس قرطاس » . و اگر کسی کاغذی آورد ، می گویی : « قد قرطسنا فلان » 





پایان قسمت اول     

       

          



   

     





























         



۳۰ مرداد ۱۳۸۸


انتقاد ادبی 


قسمت آخــــــــر 






جوابیّه مرحوم ملک الشعرای بهار 




      مصرع دوم خمریهٔ رودکی را که نویسنده مورد بحث قرار داده ، ما نیز از نو مورد دقّت قرار می دهیم  ـ  و تاکیداً یاد آور میشویم که مصرع مضبوطهٔ در المعجم به تحقیق غلط است ، و اما اینکه آیا حدس ما صحیح است و یا اصل شعر طور دیگر است نیز اعتمادی و یقینی نداریم ، شاید اصل شعر غیر از حدس ما باشد ـ تا نسخ متعدده بدست نیاید این محاکمه تمام نخواهد شد ، ولی حالا می خواهیم ببینیم آیا این حدس و ترکیب ما ، فی نفسه صحیح است یا سقیم ـ ما خودمان آنرا صحیح میدانیم ، زیرا لغت و قواعد فارسی زبانان و طرز سخن گفتن متقدمین صحت قول ما را گواهی می دهد ـ این که می گویند کــــلمهٔ ( برون ) فعل ندارد . اشتباه است ، زیرا ( آرد ) فعل اوست ، پدید آوردن ، برون آوردن ، نماز آوردن ، نیاز آوردن ، اینها . هیچوقت افعال متعددهٔ نخواهند بود . و در صرف فارسی هیچگاه فعل آوردن را با ترکیبات لاتعد و لاتحصی جدا جدا به نام افعال خاص ذکر نمی کنند ، آوردن ، مصدری است ، که در هر موقعی با اسامی خاصی ضمیمه شده ولی آن اسامی جز  فعل نخواهند بود . پدید ، برون ، نماز ، نیاز ، سجود و غیره از اساس فارسی و عربی جز  ترکیبات نحوی واقع می شوند . نه جز  ترکیبات حرفی و به همین جهت هم هیچوقت این ها اشتقاقاتی نخواهند داشت . لذا ایراد نویسنده بر اینکه فعل مصراع اول ( پدید آرد ) است . غلط بلکه فعل  ( آرد ) تنهاست که در مصرع اول با ( پدید ) ترکیب شده و در دوم با ( برون ) ولی فعل مصرع دوم نظر به واو عاطفه که در صدر آن قرار دارد . حذف شده و واو عطف دلالت بر آن دارد . و حذف فعل در این موارد افصح از ذکر آن است . و حذف افعال در مواقع عطف یا مواقعی که قراین دیگر لفظی یا معنوی موجود باشد ، جز  بلاغت و ایجاز شمرده می شود ، چنانکه در این شعر فرّخی که می فرماید : 


خسوف داد مه روشن ترا و چه گفت ؟

که من نگه  نکنم  سوی  او  معاذالله 


فعل ( گفت ) که در جواب استفهام ( چه گفت ؟ ) در صدر مصراع ثانی لازم است ، به واسطهٔ قراین و مراعات ایجاز حذف شده است . 

      و نیز این شعر رودکی که در مرثیهٔ شهید بلخی می فرماید :


از شمار دو چشم یک تن کم 

وز شمار خرد هزاران  بیش 


      که در مصراع اول فعل ( شد ) یا ( گشت ) را در ضمیر گرفته ، در مصراع دوم به قرینهٔ مصراع اول فعل مزبور و معاون فعل که لفظ ( کم ) باشد هر دو را حذف نموده  ـ و نثراً باید چنین معنی دهد که : از شمار دو چشم یک تن کم شده و از شمار خرد بیش از هزاران کم شد .

      پس ثابت شد که ( آرد ) در مصرع اول فعل مستقل بوده و همان فعل در مصرع دوم با ( برون ) ترکیب معنوی یافته و به قرینهٔ واو عاطفه نظر به فصاحت گفتار حذف شده  است . چنانچه اگر خودتان دوباره بدون وسواس عدم صحت ، بلکه به طور سکونت شعر را بخوانید ، چسبندگی و قدرت افادهٔ معنی آنرا تصدیق خواهید نمود . 


می آرد شرف مردمی پدید

و آزاده برون از درم خرید 


و اینکه ( سر زد ) و ( در زد ) را مثل آورده اید . جای تعجب است زیرا ( زد ) در اول به معنی طلوع و ( زد ) در دوم به معنی ضرب است . و البته دو فعل مغایر معنی ترکیبی مطابق نخواهد داد ولی افعال واحده دارای معنی واحد در کمال خوبی با ترکیبات جداگانه آمده به واسطهٔ عطف یکی از آنها حذف می شود ، چنانکه در مصرع دوم این شعر فرخی میفرماید : 


من و او هر دو به حجره در و می مونس ما 

باز   کرده  در  شادی  و  در  حجره  فراز  


که باز بافراز دو اسم مغایرند که با یک فعل ترکیب شده و در قسمت دوم اصل فعل که ( کرده ) باشد حذف شده است . 


و نیز چنانکه حکیم سنائی در تغزّل رائیه که مطلعش این است :


         « دوش سرمست نگارین من آن طرفه پسر » میفرماید :


شادمان گشتم از این کار و گرفتمش کنار 

همچو  تنگ شکر و  خرمن  گل  تنگ به بر


که در مصرع اول ( کنار گرفتن ) فعل است و در مصرع دوم ( به بر گرفتن ) ـ و به قاعدهٔ اعتراض شما باید این شعر غلط باشد در حالتیکه صحیح است زیرا فعل در مصراع اول گرفتم است و ( کنار ) معاون یا مفسر یا متمم فعل است و همان فعل در مصراع دوم با متمم و معاون دیگری که ( بر ) باشد ترکیب شده و به واسطهٔ قرینه و ایجاز فعل آن در جملهٔ دوم حذف شده است .

      گویا در این مسئله چندان محتاج به استشهاد نباشیم و پس از اندک تحملی صحت آن بر خواننده آشکار شود .

      و اما اینکه : « از شاعری مثل رودکی تعجب نموده اید که چگونه برون آوردن را به جای تمیز دادن و جدا کردن استعمال نموده باشد » می گوئیم : چندان نباید تعجب کرد ، زیرا رودکی در قواعد لغوی خود از شما بصیرتر و در ادای آن جسورتر بوده است ! 

      البته این شعر معروف که آخرین خمریه و مطلع آن اینست :


شراب لعل مروق به جام گفت که من 

چهار  گوهرم اندر چهار جای  مدام


و مردم عامی آن را نغز دانسته اند به سمع شما رسیده است که می فرماید : 


مرا حرام خواند که وقت خوردن من 

حلال زاده برون آید  از  نتاج  حرام 


     و این مصرع به عین همان مضمون مصرع رودکی با همان اسباب ، و لغت ( برون ) نیز در آن آورده شده است . لغت ( برون ) در کلمات قدما بیشتر به معنی تمیز دادن و جدا کردن استعمال شده است ، و این در سخنان متأخرین است که به این معنی نیامده است و فقط به معنی بیرون و خارج ضد درون استعمال شده است و گوش شما به آن عادت نموده ـ البته پس از تتبع زیاد و رجوع به دواوین متقدمین خودتان تصدیق خواهید نمود ، اکنون هم از فائقین فن ادب می توانید این حقیقت بدیهی تا تحقیق فرماید ، زیرا برای ما زحمت تفحص و استشهاد زیاد لازم نیست ، فقط به استشهاد شعر فوق و این شعر منجیک کفایت رفت :


همه صفات خداوند  بر تو زیبا  هست 

برون از این دو صفت لم یلد و لم یولد


که مرحوم سروش در مطلع قصیدهٔ خود تضمین نموده و می فرماید :


مسلم است « علی » را همه صفات احد 

برون از این دو صفت لم یلد و  لم  یولد


       و اما اینکه با زحمت بسیار می خواهد ، مصراع مغلوط مزبوز را به صلاح باز آرید ، به عقیدهٔ بنده جز حس جدل چیز دیگری فرمانروای ذوق شما نخواهد بود . 

       زیرا صرف نظر از خنک شدن و ناموزون بودن و کش یافتن شعر ، اگر بنا شود حشو قبیح ( تورا ) در مطلع شعر رودکی قرار داده و این طور معنی کنیم که : می شرف مردمی پدید آرد ، و آزاده « تورا » از درم خرید پدید آرد . گذشته از خارج شدن سبک و ادخال حشوی مانند « تورا » که هیچ لزومی ندارد ، به یک اشکال دیگری نیز بر میخوریم و آن این است که لطیفهٔ اصلی شعر باید تغییر داده و پدید آوردن را به دو معنی ، یکی ملایم و دیگری ناملایم و غیر جایز ، تجویز کنیم ، زیرا رودکی می گوید : « می شرف انسان را آشکار سازد و آزاده را از زر خرید ممتاز نماید » و استقلال مصراع اول  استقلال مصراع دوم را تجویز نموده و میخواره را فی نفسه ستوده و نمی خواهد او را برای دیگران یا در نظر دیگران بشناساند ، و دخول « تورا » قهراً استقلال مصراع ثانی را به هم زده و هر چند هم « تورا » را به معنی دور که « در نظر تو » باشد معنی کنیم ، باز هم این استقلال باز نیامده و لطیفهٔ اصلی شعر از بین می رود ، گذشته از اینها ، فعل « پدید آرد » معنای مستقل داشته و با « تورا » سازگار نیامده و معنی ناملایم و ترکیب غلطی را به ما نشان خواهد داد . 


    می توانیم بگوییم که :

   

       می ، آزاده را در نظر تو از زر خرید جدا نماید ، ولی نمیتوانیم بگوییم : می ، آزاده را در نظر تو یا برای تو از زر خرید پدید آرد . و اندک دقت درین معنی و در مفهوم حقیقی « پدید آوردن » و اندک تأمل در استقلال مصراع اول و استقلال مصراع سوم ، که قهراً استقلال مصراع دوم را ایجاب می نماید ، و نفس صلاحیت فصل مزبور در استقلال محیط و ادوات و قبیح بودن حشوی مانند « تورا » و لطایف دیگری که نوشتن و تلفظ آنها از ایراد این حقایق به مراتب دشوارتر و فقط درک آنها ذوقی است ، به شما و به تمام خوانندگان متتبع و باهوش ثابت خواهد کرد که لفظ « تورا » اصلاً در این مصراع وجود نداشته و نباید هم داشته باشد . 

       حالا اگر سوای « برون » که ما جز آن لغتی  سزاوار این مصراع نیافته ایم ، لغت دیگری در اصل شعر بوده است مطلبی است که انکار آن را دلیلی نداریم . 

       و فقط چیزی که من و ذوق و دلایل ثابته می تواند آن را تسجیل بنماید ، غلط بودن مصراع دوم و غلط بودن تصور و اصلاح شما و صحت تصرف اینجانب در نصب لغت « برون » است . و البته اگر دلیلی بر رد بیانات من داشته باشید در آتیه خواهید نگاشت . و اینکه اجماع نسخ موجوده را در صحت « آزاده تورا از درم خرید » دلیل انگاشته اید ، هیچ کس را قانع نمی کند . چه که نسخی سوای المعجم چاپی که از روی نسخهٔ خدابخش و نسخهٔ اسلامبول تصحیح شده و مورد اعتراض من است موجود نیست . و اگر هم اتفاقاً و احتمالاً صد نسخهٔ دیگر باشد باز همان اعتراض را می توان به همه وارد آورد . 

       و اینکه فعل پدید آوردن را در مصراع سوم ، حکایت از تکرار معنی مصراع دوم دانسته و دلیل بودن فعل پدید در آن مصراع قرار داده اید ، فقط‌ دلیل سطحی و قیاس مع الفارق است . و نیز از کجا که « پدید » درین مصرع نیز غلط و اصل آن « برون آرد از بد اصل ؟ » نباشد ؟ در صورت اذعان به صحت و استناد به نسخه نمی توان تکرار الفاظ را در تکرار موضوع لازم شمرده و حتی نمی توان آن را جز  فصاحت دانست ، بلکه در تکرار مضامین عوض کردن الفاظ و تعبیرات خود به فصاحت نزدیکتر است . 

       جواب قسمت دیگر اعتراضات به واسطهٔ‌ تفصیل و عدم گنجایش به شمارهٔ آتیه وعده داده می شود . و خیلی خوشوقتم که تمام قارئین و نویسندگان محترم از آقای آشتیانی تقلید فرموده و فصل « انتقادات » ما را در هر شماره به نگارشات و انتقادات علمی و ذوقی و منطقی خود آرایش دهند ، زیرا ترقی هوش و فکر و حتی تربیت اخلاق جز در سایهٔ انتقاد و کرتیک صورت جدیت و پیشرفت سریعی به خود نخواهد گرفت .

       فقط باید نویسندگان دو چیز را بر خود مخیر دارند : یکی اینکه در ضمن نگارشات خود از توهین و تهمت و  

کنایه های  نیشدار احتراز جسته ، دیگر اینکه مجبور نباشند حرف خود را عنودانه به کرسی بنشانند ، و هر وقت دلیلی قویتر و ثابتتر در برابر خود یافتند و یا در بین مشاجره ، حقیقتی جدید بر آنها آشکار شد ، و خود به خطای خود یا سهولت خویش پی بردند ، خیال نکنند که اعتراف به خطا یا سهو یا جهل عیب است ، بلکه فوراً طرف را تصدیق نموده بدانند که هیچکس معصوم نیست . همه کس سهو می کند و اعتراف به جهل ، علم ، و اقرار به ضعف ، قوت است . 

      گر چه این حقیقت اخیر در میان عامه ، و خاصه در میان خواص ما ، به ندرت تصدیق و اعمال شده است . هر کس میل دارد اعتراف طرف را بشنود ، خود اقرار نکند ، و اقرار به خطا را ماها عیبی بزرگ می دانیم ، و بدین واسطه هیچوقت به حقایق معترف نشده و همواره اوهام و جمودت در ما حاکم شده و مشاجرهٔ‌ لفظی یا کتبی در میان ما نمی آید ، جز اینکه عاقبت آن به گله و قهر و بد گویی منجر گردد ، ولی هرگاه ملکهٔ اعتراف و انصاف و صداقت در ما رولید گردید ، تمام این مفاسد و معایب مرتفع خواهد شد . 


م. بهار 



                         پایان  



مجلهٔ دانشکده شماره  ۱۱و۱۲ . ص ۵۸۸ تا ۵۹۳  ( ۱۲۹۸)