۱۰ مهر ۱۳۸۸

حاجی حسین آقای مَلِک



حاجی حسین آقای مَلِک 

به قلم : ایرج افشار 



       نُسَخ خطی از یادگارهای گرانبهای ادوار گذشته است که راهگشای زوایای پنهان و تاریکِ تاریخ و ادب هر کشوری است و هر چه مجموعهٔ نسخ خطی کشوری پُر بارتر باشد، نشانگرِ غِنای فرهنگی ادوار گذشته می باشد . شرح و بسطِ این مطلب و واگویی همهٔ جوانبِِ ارزشمند نسخ خطی و اسناد به جای مانده از زمانهای دور ، از حوصله این مختصر خارج است و خود مقالهٔ مفصل دیگری میطلبد . 

      روزگارِ نو بر آن است که به تناوب و در حد توان به معرفی مجموعه داران و محققان و فهرست نگاران نسخ خطی بپردازد و یاد آنانی را که در این راه سالها زحماتِ فراوان کشیده اند ، تا ما امروز به راحتی بتوانیم هر نسخه و هر سندی را که نیاز داریم در هر گوشهٔ دنیا به راحتی و فقط با مراجعه به فهارس گوناگون بیابیم ، زنده نگاه دارد .

     یکی از این افراد حاجی حسین آقای مَلک است که مجموعه ای نفیس و بی نظیر از نسخ خطی و اسناد ناب را در مجموعه ای به نام خودش ( موزه و کتابخانهٔ ملک ) برای ما به یادگار گذاشته است . در این مقاله که به مناسبت درگذشتِ او به قلم ایرج افشار در مجلهٔ راهنمای کتاب ( سال ۱۵ ، مرداد و شهریور ۱۳۵۱ ، شماره های ۵و۶ )به چاپ رسیده با او بیشتر آشنا میشویم . 



        حاجی حسین آقای ملک فرزند محمد کاظم ملک التجار ، روز چهارم مرداد در سن صد سالگی قمری وفات کرد و مردی که در اخلاق و صفات و ترتیب و زندگانی اسلوبی خاصِ خویش و حقیقتاً خارق العاده داشت درگذشت.

      مَلک بی تردید از نوادر روزگار ما بود . پدرش نیز هم . مرحوم ملک التجار خداوند هوشی سرشار در جمع مال و حفظِ آن بود . از مستبدین قَهّار بود . از ابراز عقیدهٔ خویش در قبال مشروطه طلبان امتناعی نداشت . تقی زاده چند نمونه از رفتار او را که در صدرِ مشروطیت از او دیده بود و همه عجیب می نمود برای من نقل کرده بود ولی متأسفانه از یادم رفته است تا نقل کنم .

      مرحوم حاجی حسین آقا هوشمند و پرکار و صاحب شم اقتصادی و قدرت مِلک داری کم نظیر بود . توانسته بود از عصر مشروطیت الی حال حوادث و پستی و بلندی های روزگاران از سرِ خویش بگذراند . اموال و املاک خود را محفوظ نگاه دارد و عاقبت هم به نام وقف آنها را با نام خوب خود برای آینده پایدار بگذارد . 

        تردید نیست که خداوند ، هوشی خاص برای حفظ مال دنیوی بدو عطا فرموده بود و او در هر وقت از صرف روزگار به نحوی استفاده میکرد . مرحوم تقی زاده نقل میکرد که چند روز پس از اینکه وزیر مالیه شده بودم ( و صبحها زود به دفترِ کار میرفتم ) در یکی از بامدادانِ همان روزهای اول وقتی به در وزارتخانه رسیدم حاجی حسین آقای ملک را دیدم که مؤدب دمِ در ایستاده بود . وقتی مرا دید بسیار مؤدب و با خضوع تمام پیش آمد و سلامی کرد که مرا خجالت زده کرد . زیرا با هم دوست بودیم و چنین نوع رفتاری از او انتظار نداشتم . با علاقه و اظهار خلوص و دوستی گفتم بفرمائید . گفت خیر! در اطاق مزاحم نمی شوم . مقصودش این بود که روبروی عده ای از اعضای وزارتخانه که دمِ در بودند حرفهایش را بزند . گفتم بفرمائید . گفت قربان چون از دستِ مأمورین شما بعذاب آمده ام یک وکالتنامهٔ رسمی به نام شخصِ شما نوشته ام که طبقِ آن وکیلِ تام الاختیار ضبط اموال من هستید . ولی استدعا دارم درست به ادعای اعضای خود در موردِ مالیاتی که برای من تعیین کرده اند رسیدگی کنید تا ملاحظه کنید که چقدر ظلم و اجحاف می کنند . در صورتی که عرایضِ بنده درست بود آن وقت هر چه مالیات حقیقی سهم من است طبقِ تشخیصِ خود از مالِ بنده بر اساس همین وکالتنامهٔ تام الاختیار بردارید . تا هم مالِ دولت عایدتان شود و هم یک ارادتمند دیرین خودتان را راضی کنید ! حاجی محال بود به وزیری دیگر چنین وکالتی بدهد . چون مردمشناس و تند ذهن بود و می دانست که تقی زاده با اصراری که به رعایت حقوق مردم و حفظِ مال دولت دارد به نحوی که حق و حقیقت حکم می کند رفتار خواهد کرد و آن مقدار مالیات از او میگیرد که باید . حاجی برای اینکه از دست 

مالیه چی هایی که می خواسته اند با سختگیری بر حاجی لفت و لیس کنند رهایی یابد چنین وکالتی را امضا کرده به تقی زاده داده است . 

        حاجی حسین آقا سلیقهٔ خاصی در نگاهداری املاک و طبیعتی عجیب در بذل و بخشش داشت . مرحوم دکتر مشفق می گفت حاجی حسین آقا خوشش میآید که در و دیوارِ املاکش شسته رُفته نباشد . می گفت باغ بزرگ او در راه دربند ، باغ ملک حضرت عبدالعظیم ، باغ دراندشتش در باغ صبا ، و بالاخره خانه اش در بازارِ بین الحرمین با دیوارهای فروریخته ، درهای وصله و پینه ای و گرد و غباری که در سالهای دراز که بر همه جا نشسته گویای خصلتِ اوست . آقای محمود فرخ شنیده بود و روایت میکرد که نوازنده ای از دوستانِ حاجی در زمانِ تنگدستی به خانهٔ حاجی میرود و پس از سلام و خوش و بش به حاجی میگوید فلانی من دست تنگ شده ام و از چند جهت قرض دارم . آمده ام تا پنجهزار تومان التفات فرمائید و ... هنوز حرفِ بیچاره تمام نشده بود که حاجی پیش روی جمعی از حاضرانِ محفلِ خود زبان به تندگویی باز می کند و می گوید مگر من گنجِ قارون دارم . من کسی نیستم که بتوانم این نوع کمکها به اشخاص بکنم . بالاخره پس از تحویل دادن مقداری از این حرفها و سر افکنده کردن نوازنده میگوید دسته چکِ مرا بدهید که هزار تومان به این پُرمدعا بدهم و خودم را خلاص کنم ...یک قطعه چک می نویسد و به مطالب میدهد . نوازندهٔ بیچاره آن را میگیرد و ترشرو خداحافظی می کند . وقتی به خیابان میرسد با خود می گفته است که حق این است که هزار تومان را نپذیرم . یا به حاجی پس بدهم و یا چک را پاره کنم ! اما با خود می گوید که هزار تومان ، درین بی پولی خود مبلغی است . چون چک را می گشاید که تاریخ آن را بداند ، می بیند که حاجی ده هزار تومان به او بخشیده ؛ بالاخره کشف میکند که آن تندزبانیها و بددهنیها برای آن بوده است که حاضرین چنین توقعاتی از او نکنند .         

         از ثمراتِ زندگی حاجی حسین ملک حفظ اموال و اماکن و دهات و املاکی است که از پدرش به ارث برد و شاید مبالغی هم به آنها افزود . قسمت دیگری که حاجی به سعی خود و ابتکار و ذوق شخصی فراهم کرد مجموعهٔ کتابخانه و موزه است که سبب شهرت او شد . ورنهپدرش هم مثلِ او ثروتمند بودو صدها ثروتمند از این دست در ایرانِ قرون اخیر بوده اند ولی گمنام و بدنام مرده اند و نام و نشانی از آنها در جامعهٔ فرهنگی کشور باقی نمانده است. شهرت حاجی حسین ملک در میان خواص و خارجیها به مناسبت آن است که مرد فاضل و علم دوست و جامع کتابخانه ای کم نظیر و خریدارِ آثارِ عتیقه بود و آن همه را در کتابخانه و موزه ای جمع آوری کرد و برای مملکت خود باقی گذارد و به صورت وقف آنها را پایدار ساخت . مجموعهٔ کتب خطی ، سکه ها ، تمبر ، تابلوهای نقاشی و آثار دیگری از این دیگری از این قبیل اشیایی است بسیار ارزنده که حاجی در طولِ عمرِ بلند خود اغلب با پرداختِ بها خرید و ندرتاً با سماجت و ابراز دوستی از اشخاص گرفت . 

     اهمیت کتابخانهٔ حاجی حسین آقا به مناسبت هشت هزار و کسری نسخهٔ خطی است که عده ای از آنها بسیار نفیس و عده ای نادر و نایاب است . عده ای خط مؤلف و عده ای مصور و مُزّین است . سالهای دراز بسیاری از آنها موردِ استفادهٔ محققین قرار گرفته است . جمع آوری این کتب تا حدود زیادی مرهونِ توجه و علاقهٔ خودِ حاجی است که نسخه شناس بود و قدرِ کتب خطی را خوب میدانست . البته سهمی عظیم هم از آنِ دوستِ دانشمند احمد سهیلی خوانساری است که سالهای دراز مدیر کتابخانه بوده است و به علت شناخت خطوط و نُسَخِ قدیمه توانست گنجینهٔ حاجی حسین آقا را با آثارِ و نسخ ممتاز غنی سازد .

        کسانی که علاقه مند به اطلاع بر نسخ خطی کتابخانهٔ ملی ملک باشند تا اکنون فهرست چاپی در دست ندارند . موجب افسوس است که از زمانی که حاجی کتابخانه را ملی اعلام کرد و حتی پس از اینکه آنرا وقف کرد برای آن فهرست چاپ نکرد . در حالی که دو سه بار برای کتابخانه به نوشتن فهرست اقدام کرد و هر بار به نحوی کار را متوقف ساخت . زمانی عبدالعزیز جواهر کلام چنین کاری کرد و پس از آن دکتر صادق کیا  و احمد گلچین معانی ...                

        ازقضای روزگار من هم بدین کار آلوده شدم . قصه از این قرار است که در سال ۱۳۴۴ یکی از سروران معظم فرهنگی من که از رجالِ خیرخواه و از ارکانِ دلسوزِ علم و ادب کشور است به من گفت فلانی حاج حسین آقای ملک میل دارد برای کتابخانهٔ خود فهرست چاپ کند و من تو را به وسیلهٔ واسطه ای که با من صحبت کرده است معرفی کرده ام ...

       به دنبال این مذاکرده به خدمتِ حاجی حسین آقای ملک در باغ قاسم آبادش رسیدم . باغ به همان وضع بود که مرحوم مشفق سالها قبل به مناسبتی وصف آن را کرده بود . ساختمانی که حاجی در آن بود عجیب تر و شکسته تر از دیوارِ باغ بود . 

     وسایل زندگی و اطاقی که پیرمرد در آن آرمیده بود بسیار ساده بود . حاجی بر تخت لمیده بود . خندان بود . خوش سیما بود .تعارف و محبت کرد . از هر در سخن گفت . خوش محضری کرد . شعرها خواند ، پناه بر حافظه اش   در سنی که از نود گذشته بود . چند قصیدهٔ فارسی و عربی بلند خواند . عجیب تر از آن قسمتی دراز از خطبهٔ پُر طنطنهٔ کتابِ « فلک السعاده » علیقلی میرزای قاجار را ! اسامی کتب و علمای بسیاری را به مناسبتهای مختلف به زبان آورد . قصه ها گفت و بالاتر از آن طبیعت ها و طنزهای خوب . یک عاستی به این حرفها گذشت . وسیله بود برای آشنایی . بعد هم که با دانش پژوه چندبار او را دیدم محضرش به همینگونه قابلِ استفاده و لذت جویی بود . مردی بود دیدنی و پندآموز . بالاخره زبان گشود و گفت سی سال بیشتر است که کتابخانه درست کرده ام . ولی کتابخانه ام فهرست ندارد . میل دارم که فهرستِ کتب خطیِ آنجا نوشته و چاپ و پخش شود . چون گفته اند که تو 

می توانی این کار را بکنی تمام وسایل موردِ احتیاج را در اختیارت میگذارم و میل دارم در مدتی هر چه کمتر این کار را به اتمام برسانی ... گفتم چرا به دیگران که با شما کار می کرده اند یا می کنند واگذار نمیکنید . گفت یک کلام بگویم که به آنها نمی دهم . از شما می پرسم که قبول می کنید یا نه ؟ گفتم چون که سالهاست که برای فهرست کردن کتابخانه های گوشه و کنارِ کشور کوشش کرده ام و لازم میدانم که محققان از گنجینهٔ کم نظیرِ شما هم مطلع شوند با کمالِ میل قبول می کنم . ولی به تنهایی از عهدهٔ این کار برنمیآیم . بدون مدد علمی « محمد تقی دانش پژوه » و همکاری جمعی دیگر از دوستان چنین کاری شدنی نیست . گفت این ریش و این قیچی . خودت میدانی هرطور موردِ نظرت هست عمل کن و قرارداد آن را بنویس و بیاور .

     در اندرونم شوری و جنجالی برپا شد . چرا که فرصتی پیدا شده بود که نسخ خطی آن گنجینه را بررسی کنم . پس موضوع را با دانش پژوه در میان نهادم . بعد از چند باز مذاکره و سبک سنگین کردن مشکلات و وقوف بر سنگینی کار صورت قراردادی به شرح زیر نوشته شد و به امضای حاجی رسید و کار شروع شد :

     به منظورِ تهیهٔ فهرست نسخ خطی کتابخانهٔ ملی ملک که بالغ بر هشت هزار جلدست قرارداد زیر میان جنابِ آقای حسین ملک واقف و متولی ( متعهدله ) و آقای ایرج افشار ( متعهد ) منعقد میشود . 

۱ ـ متعهد در تألیف فهرست برای آنکه این کار در حداقل مدت تمام شود با همکاری اشخاص ذی صلاحیت اقدام خواهد کرد و تألیف فهرست را در مدت یکسال به انجام خواهد رسانید .

۲ ـ نسبت به هر نسخهٔ خطی شرح لازم و مکفی تهیه و تحریر کنند و خصائص نسخه را به نقل از دفاتر و تطبیق با نسخه و اطلاعات کتابشناسی به نقل از مأخذ و مصادر در حدی که لازم است از کتبِ مشهور با نقلِ آغاز و انجام نسبت به کتب مجهول اقدام نمایند .

۳ ـ در مورد مجموعه ها و نسخی که از یک کتاب بیشتر دارد تمامِ اجزای مجموعه جزو به جزو معرفی میشود و هر کتابِ مندرج در یک مجموعه یک کتاب مستقل خواهد بود .

۴ ـ به تدریج که مطالب تهیه خواهد شد در مطبعه ای که تعیین میشود کتاب به چاپ میرسد و مؤلفان متعهد به تصحیح مطبعی و تنظیمِ فهارس لازم می باشند .

۵ ـ در انتهای فهرست ( در هر چند جلد که بشود ) فهرستِ الفبایی مؤلفان و نامِ کتاب و موضوع تهیه خواهد شد . فهرست در اصل به ترتیبِ شمارهٔ کتاب تهیه و چاپ میشود .

۶ ـ مؤلفانِ فهرست مسئولِ صحتِ مطالبِ کتابشناسی خواهند بود و فهرست به نام آنان طبع خواهد شد .

۷ ـ دستمزدِ مؤلفان که به متعهد کلاً پرداخت میشود از بابت تهیه و تنظیمِ فهرست و تصحیح و نظارت مطبعی برای هر کتاب پنجاه ریال خواهد بود .

۸ ـ آقای ملک متعهدند که مخارجِ تهیهٔ کاغذ و کلیشه و صحافی را به نحوی که میل دارند به مطبعه ای که مناسبِ طبعِ این نوع کتب است بپردازند .

۹ ـ جناب آقای ملک علی الحساب مبلغ پنجاه هزار ریال در موقعِ شروع به کار پرداخت میفرمایند . و پس از اینکه جلد اول از چاپ درآمد نسبت به پرداختِ دستمزدِ مؤلفان تسویه حساب خواهد شد .

۱۰ ـ فهرستِ کتب چاپی پس از پایان کارِ کتابهای خطی شروع خواهد شد و دستمزدی برای تألیفِ آن مطالبه نخواهد شد . 


       مدت یک سال و نیم هفته ای سه روز بعد از ظهرها در گرما و سرما دانش پژوه و من به آنجا رفتیم و در برآوردنِ نیت حاجی به کار پرداختیم . در آغاز برای وانویسِ مشخصاتِ نسخه ها که در دفاتر ثبت شده بود از دوستانِ فاضل عزیز : محمد شیرانی ، حسین بنی آدم ، دکتر شیخ ، و مهدی قمی نژاد ، استفاده کردیم . پس از آن برای تطبیقِ مشخصاتِ مضبوط در اوراقِ مذکور با نسخ و نوشتن مطالبِ مربوط به هر نسخه دوستان دانشمند آقایان علینقی و احمد منزوی ، سید محمد باقر حجتی را به همکاری برگزیدیم تا کار فهرست نویسیِ هشت هزار و کسری نسخه را که حدودِ دو هزار عنوان کتاب بود به اتمام رسانیدیم.

      حاجی چون کار را پایان یافته دید فرمود تا ترتیبِ چاپ فهرست داده شود . چنین شد و با چاپخانهٔ دانشگاه قرار گذاشته شد و چاپ آن آغاز گردید . ترتیبِ کار بر این شد که فهرستها در سه مجلد باشد . عربی ، فارسی ، مجموعه ها . ابتدا جلدِ مربوط به کتب عربی و ترکی آغاز شد و  تمام آن در ۶۲۶ صفحه به چاپ رسید و آمادهٔ تجلید گردید . از قسمتِ کتب فارسی مقدار ۲۷۲ صفحه چاپ شد ( تا شرح مربوط به دیوانِ حافظ ) و بالاخره چاپ قسمتِ مربوط به مجموعه ها تا ۱۴۴ صفحه ( مجموعهٔ شمارهٔ ۶۷۵ ) به انجام رسید ...

         ولی نیت حاجی از ادامهٔ کار برگشت . وقتی از حاجی پرسیدم چرا ؟ گفت در فهرستها غلط پیدا شده است و 

نمی گذارم منتشر شود ! چند بار با او صحبت شد ولی هیچ ملتفت نشد که فهرستِ بی اشتباه حتی کم اشتباه هنوز در دنیا منتشر نشده است . خوب دریافتم که این حرفها ظاهر قضیه است ، صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی . راه حلهایی را که عنوان شد نپذیرفت . کار را به کلی لنگ کرد . چون شنیده بودم که حاجی مردِ‌لجوج و یک دنده است موضوع را رها کردم و کنار کشیدم تاروزگار بازی خود را بکند ...

         خدا رحمتش کند که مردی بود عاقل ، محکم ، بانی خیرات و مبرات ...              

          البته حکایتِ فهرستِ ما ادامه خواهد داشت .....


































































































  

  

۹ مهر ۱۳۸۸

ترجمهٔ تاریخ طبری


ترجمهٔ تاریخ طبری 

ملک الشعرا بهار 




         از ذخائر گرانبهای نثرِ فارسی ، که خوشبختانه دست حادثه آن را از میان نبرده و پایمالِ غارت و سوختن نشده است ، دو کتاب است که در نیمهٔ اول قرن سوم هجری از عربی به فارسی ترجمه شده است و آن دو ذخیرهٔ گرانبهای ادبی ، همانا یکی ترجمهٔ تفسیرِ و دیگر ترجمهٔ تاریخ طبری است .

       تفسیر و تاریخ طبری ، متعلق به ابی جعفر محمد بن جریر بن یزید بن خالد الطبری الآملی است ( ۲۲۴ ـ ۳۱۰ ) که می توان آن دو را از عمده ترین و معتبرترین و بلکه قدیمی ترین کُتُب تفسیر و تاریخ اسلامی دانست . تاریخ طبری از ابتدای آفرینش جهان تا آغازِ قرنِ چهارم اسلام ( ۳۰۲ ) را به قیدِ ضبط درآورده است و مورخین که بعد از وی آمده اند ، از قبیل احمدبن محمدبن مسکویهٔ رازی ، و ابن اثیر جرزی ، و دیگران همه بر اثر وی قدم نهاده اند و با آنکه غالب مورخان از تاریخِ طبری استفاده کرده و مخصو صاً ابن اثیر در « کامل التواریخ » عیناً عباراتِ طبری را نقل کرده است ، معذلک به قدری تاریخ مزبور دارای نکاتِ دقیق و مطالبِ مفید تاریخی است ، که محال است مورخ با داشتنِ همهٔ تواریخی که بعد از آن تألیف شده باز از کتاب تاریخ طبری بی نیاز شود . 

          از جمله سعادات ادبیات فارسی آن است که هر دو کتاب ، تفسیر و تاریخ طبری ، در عهدِ 

« ابوصالح منصور بن نوح سامانی » ، به وسیلهٔ « ابوعلی محمدبن عبدالله ( یا عبیدالله ) البلعمی »وزیر خراسان ، از عربی به فارسی ترجمه شده و خوشبختی دیگر آنکه ، آن هر دو نسخه تا امروز مانند هزاران نسخهٔ دیگر از میان نرفته و در دسترسِ عُشّاقِ زبانِ شیرینِ فارسی باقی مانده است .

      آنچه ما در صدد آن هستیم ، ترجمهٔ تاریخ طبری است . آنچه معلوم است « بلعمی » ، این تاریخ را در نیمهٔ قرن چهارم هجری به فارسی گردانیده است . 

        این نسخه ، که قریب هزار سال از ترجمهٔ آن می گذرد ، از قدیمیترین نثر فارسی اسلامی به شمار می آید . و اگر چه درین مدت مانند تمام آثار ادبی دیگر از تصرفات نساخ و تفننهای نویسندگان و حاشیه نویسان بیرحم و بدکردار ایمن نمانده است ، باز از خلال کلمات و عبارات پراکنده و دست خورده ، طرز تحریر شیرین تر از قند هزار سالِ پیش به خوبی دیده و فهمیده میشود ، و اهل بصیرت می توانند در عین پریشانی و پراکندگی این کتاب ، از جبههٔ خجستهٔ آن ، شعاع اصالت ذاتی و برق نجابت اصلی را دریابند و از آن تمتع گیرند . 

          این تاریخ از بدو آفرینش تا آغاز قرنِ چهارم هجری است . سبکِ تحریر این کتاب هرچند تا اندازه ای ترجمهٔ نثر عربی است ، که خواه ناخواه در طرز و اسلوب فارسی تأثیر بخشیده ، ولیکن قدرت قلم مترجم سعی داشته است که هرچه بتواند کلماتِ عربی را به لغات و کلمات و ترکیباتِ فارسی برگردانیده و اسلوب فارسی را از دست ندهد . بدین سبب کتابِ مزبور ، از تاریخِ بیهقی و کلیله و دمنهٔ نصرالله مستوفی ، به فارسی نزدیکتر و از مشکلات لغات و اصطلاحات عربی وارسته تر و نثری است بسی ساده و فصیح و مانند آبِ روان ، و چنان می نماید که در زمان خود طوری ساده بوده است ، که پیرزنان ایرانی هم قادر بر استفاده از قرائت آن بوده اند . 

       لغاتِ فارسی کهنه در آن یافت میشود ، ولی پیداست که در همان زمانِ ترجمه ، سعی شده است که حتی الامکان از لغاتِ شعری و کلماتِ غیر مأنوسه احتراز شود ، و اگر لغتی هم هست که امروز به نظر مشکل و وحشی می آید ، به واسطهٔ بُعدِ مسافت بین زمان ما و آن زمان است . 

      این تعریفی که از این کتاب شد ، به طورِ یقین و علی التحقیق نمی تواند بود ، چه ممکن است دست تصرّفِ خوانندگان بسی از لغاتِ مشکل آن را به لغاتی سهلتر بدل کرده باشد ـ چنانکه بعد خواهیم گفت ـ پس تعریف ما تقریبی است و محتمل است صحیح باشد و شاید هم با حقیقت کاملاً مطابقت نکند ، لیکن به دلیلی که در دست هست ، و آن میل مفرطی است که پادشاهان به عباراتِ ساده و آسان و سهل التَناوُل دارند ، و نیز معلوم است که بلعمی این کتاب را بر حسبِ امر پادشاه خود « منصور بن نوح سامانی » نوشته است ، لذا می توانیم آسانی و روانی امروزی آن را تا 

اندازه ای نمونهٔ سادگی و سهولت اصلی آن بدانیم . 

       نسخه های این کتاب ، آنچه تا کنون به نظر رسیده ، چند نسخهٔ متعدد در کتابخانه های اروپا موجود است ، و قریب ده پانزده نسخه هم در تهران است که غالبِ آن به نظرِ نویسنده رسیده و ده نسخهٔ آن در دسترس و مورد استفادهٔ فقیر قرار گرفته ، و یک نسخه از آن هم در هندوستان به طبع رسیده ، و ترجمه ای هم از آن به فرانسه شده و در اروپا طبع شده است . 

       چیزی که اسبابِ تأسف و تحّیر است ، آن است که در تمامِ این ده نسخهٔ خطی دیده و یک نسخهٔ چاپی ، که به نظرِ این نویسنده رسیده ، و با دقت مقابله کرده ام ، دو نسخه دیده نمی شود که به تقریب شبیه به یکدیگر بوده و بتوان گفت که آن دو از یک مأخذ حکایت می کنند . و هر نسخه ای چه در کم و زیادِ مطالب و سَقَطات ، یا اضافات ، یا اغلاط ، یا اختلافِ عبارات ، به قدری با نسخهٔ دیگر متفاوت است که هرگاه خواننده ، صاحب مطالعه نبوده و به تصرفات روزافزون هزار ساله توجه نداشته باشد ، تصور بل حتم خواهد کرد که این کتاب را چند نفر در فواصلِ قرون عدیده ترجمه 

کرده اند ، و چون به اولِ هر نسخه نگاه کند و ببیند که همهٔ  نسخه ها از آنِ بلمعی است ، باز خواهد گفت بلعمی چند تن بوده اند و یا آنکه بلعمی این ترجمه را به چند تن برگذار کرده است ، چه متصور نیست یک نسخه که از دستِ یک شخص بیرون آمده باشد این اختلافات فاحش را دار باشد . در صورتی که به هیچ وجه دلایلی نداشته است که دیگران با موجود بودنِ آن کتاب از نو به ترجمهٔ آن دست بزنند . و نیز معقول نیست که در زیر دستِ بلعمی چند نویسنده به عباراتِ مختلف آن را مسوده کرده باشند . پس علت این همه اختلافات چیست ؟ وقتی شخصی متتبع این نسخ را می بیند ، ملتفت میشود که تصرفاتِ بی رویهٔ نساخ و حاشیه نویسان ، در امتدادِ قرونِ عدیده ، چه بلاها بر سرِ آثارِ قدما آورده اند ، و از این رو ـ یعنی بعد از مسلم داشتن اینکه همهٔ این نسخه ها نَسخ و مَسخِ اصلی بلعمی است ـ می توان عقیدهٔ بعضی محققان را قبول کرد که اشعار شاهنامه به ندرت با اصل گفتارِ مطابقت می کند ، مگر در اشعاری که در کُتبِ متفرقه به توالی و تواتُر نقل شده و از آن در حافظه ها به صورتِ صحیح باقی مانده باشد .

       بالجمله هر چه به نُسَخِ قدیمتر بالا می رویم ، عباراتِ فارسی اصیلتر و لغاتِ فارسی زیادتر دیده میشود ، و گاهی هم لغات عربی دیده می شود که در نسخ بعد آنها را به فارسی برگردانیده اند ولی غلبه با قدیمی بودنِ لغات و ترکیباتِ فارسی است .

     معلوم می شود که نسخه های قدیمی ، به سببِ کهنگی و اندارس ، دارای افتادگیها و سَقَطاتی میشده و ناسخی که بعد آن را می نوشته ، به جای آن سَقَطات و افتادگیها ، چیزی از خود گذارده و یا اگر فاضل بوده ، از روی اصلِ عربی جمله یا صفحه یا سطری را بارِ دیگر ترجمه کرده و به جای اصل گذاشته ، و در همین بینها هر کسی نسخه ای از آن را می خوانده است ، در حواشی از روی محفوظات و اطلاعاتِ خود چیزی افزوده ، و ناسخی که بعدها نسخهٔ دیگری را از روی این نسخه می نوشته ، آن حواشی را هم جزو متن می کرده است . در این باب دو شاهد به دست داریم . 

        یکی در تاریخِ سیستان : این کتاب نسخه ای است منحصر به فرد ، که ظاهراً در حدودِ نیمهٔ قرن هشتم نوشته شده ، و مرحوم اعتمادالسلطنه از روی این نسخه ، نسخه ای دیگر نویسانیده و در پاورقی روزنامهٔ ایران منتشر ساخته است .

       اتفاقاً شخصی که تقریباً دویست سال کم و بیش قبل از ین ، این نسخهٔ اصل را می خوانده ، در حواشی آن کتاب اشعاری از خود به مناسبتِ متن کتاب ساخته و نوشته و در متن رادّه گذاشته است . و عینِ آن شعرهای جَفَنگ را ، کاتبِ «روزنامهٔ ایران» ، جزوِ متن دانسته و داخل متن کرده و در پاورقی روزنامه چاپ شده است. و بعدها فُضلایی که از پاورقی ایران ، قسمتهایی نقل کرده اند و در مجلات و غیره منتشر ساخته اند ، عیناً به حکم حفظ اصلِ متن ، ناگزیر شعرِ دخیل را ذکر کرده اند . و اگر اتفاقاً نسخهٔ اصل به دستِ ما نیفتاده بود به حکم امنت و صیانتِ متونِ قدیمه ، ناچار بودیم این چند شعرِ نامربوط و خارج از سبک را با کمال تحیر جزوِ اصلِ کتاب شمرده و تعجب کنیم ، که چه شده است در کتابی به این جزالت و استحکام و خوبی ـ که عبارات قرن چهارم هجری از صفحاتِ آن میدرخشد ـ اشعاری که شعرای درجهٔ صدم قرن یازدهم یا دوازدهم هجری گفته باشند دیده شود .

    منجمله در صفحهٔ ۶ اصلِ کتاب ، مؤلف تاریخ سیستان در ضمنِ فضایلِ سیستان ، تحت فصلی به نام « حدیثِ گورنک » شرحی راجع به مناظرهٔ فردوسی و سلطان محمود نوشته ، که در سایرِ منابع دیده نشده و قابل ذکر است . گوید : 


       « ... و حدیثِ رستم بر آن جمله است که بوالقاسمِ فردوسی شاهنامه به شعر کرد و بر نام سلطان محمود کرد ، و چندین روز همی برخواند . محمود گفت که ‍ همهٔ شاهنامه خود هیچ نیست مگر حدیث رستم ، و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم است . بوالقاسم گفت : زندگانی خداوند دراز باد ، ندانم تا اندر سپاه او چند مرد چون رستم باشد ، اما این دانم که خدای تعالیٰ خویشتن را هیچ بنده چون رستم دیگر نیافرید . این بگفت و زمین بوسه کرد و برفت . ملک محمود ، وزیر را گفت این مردک مرا به تعریض دروغزن خواند . وزیرش گفت بباید کُشت . هر چند طلب کردند نیافتند . چون بگفت و رنج خویش ضایع کرد و برفت ، هیچ عطا نایافته تا به غربت فرمان یافت ... »

     در اینجا حاشیه نویس ، در جایی که رادّهٔ « ۱ » است ، رادّهٔ « ۷ » گذاشته و در حاشیهٔ مقابلِ آن نوشته است : 

« و می گفت :

سخن  گفتم  درست  و  زود رفتم 

به عالم نیست مردی همچو رستم »

      و باز در صفحهٔ ۲۶ نسخهٔ اصل ، تحتِ فصلِ « آتش کر کوی » ، داستانی از افراسیاب آورده که از کیخسرو بگریخت و به هندوستان شد و از آنجا به سیستان بازآمد به زنهارِ رستم ، و او را به بنکوه فرود آوردند . و افراسیاب آنجا به قلعه علف و غله گردآورد ، و به جادویی کاری کرد ، که دو فرسنگ از هر سو تاریک شد . کیخسرو خبرِ او بشنید . آنجا آمد و دعا کرد . و ایزد تعالیٰ روشنی پدید آورد  ـ آنجا که آتشگاه است ـ و تاریکی ناچیز شد . کیخسرو و رستم به پای قلعه شدند و به مَنجنیق آتش انداختند ، و آن انبارها همه آتش گرفت و آن قلعه بسوخت و افراسیاب از آنجا به جادویی بگریخت و دیگر کسان بسوختند و قلعه ویران شد .

      باز حاشیه نویس در حاشیهٔ آنجا که در رادّهٔ « ۱ » گذاشته ، رادّه نهاده و مقابلش این شعر را نوشته :

سحر   افراسیاب   نامد  راست 

گفت رستم مگر ید و بیضاست 

      و چند جای دیگر را هم از کتاب بدین نمط شعر نوشته ، و از متن هم لغاتی را که نشناخته تراشیده و چیزِ دیگر نوشته ، که جز یک مورد ، در سایرِ موارد ، اصل عبارت صحیح از زیرِ تراش دیده میشود . و چنانکه گفتیم این شعرها و آن اصطلاحات بر خطا در پاورقی ایران چاپ شده و همچنان آقایانی که از آن رو مقالاتی نوشته اند ، همانطور متن را رعایت کرده و به خطا رفته اند .

      و نیز در همین نسخهٔ طبری ، که امروز در زیردستِ تصحیح من بنده است ، و نسخه ای است کهنه که ظاهراً در حدودِ قرنِ ششم نوشته شده ، کاتبی که آن را می نویسد و برای تصحیح به من میدهد ، عباراتی که در حواشی آن کتاب به همین ترتیب نوشته شده است ، اشتباهاً داخلِ در متن نوشته بود . و منِ بی خبر در حین اصلاح یکمرتبه به عبارتی رکیک و مطلبی غلط برخوردم ، که اسبابِ حیرت شد و چون به اصل مراجعه شد ، معلوم شد شخصی جاهل در حاشیه عباراتی نوشته و کاتب آن را جزوِ متن آورده است .

         درست همین احوال ، در طی هزار سال تکرار شده و در نتیجهٔ آن ، نسخه هایی از ترجمهٔ طبری به دست ما افتاده که اختلاف بین آنها از اختلاف بین «کلیله و دمنه» و «جنات الخلود» زیادتر است . 

       روزی نسخه ای ـ که در نهصد و پنجاه هجری نوشته شده بود ـ از طبری به دستم رسید که امروز معلوم نیست آن نسخه کجاست . اتفاقاً اولین نسخهٔ طبری که در عمرم دیده بودم همان نسخه بود . بعد که نُسَخِ دیگر خاصه نسخهٔ قدیمی خودم به دستم آمد ، دانستم که در قرنِ ۹ ـ ۱۰ هجری فضلایی در دربارِ تیموریه یا صفویه بوده اند ، که کتبِ مشوش و کهنه و مغلوط قدیم را به امر دربارها اصلاح می کرده اند ، و آنها کار را به کلی آسان کرده از نو کتابی تألیف می کرده اند ، که فقط از حیثِ نام با نسخهٔ قدیم مطابقت داشته است . 

      تصور می کنم شاهنامه صحیح بایسنغری ، که مقدمه اش در عصرِ بایسنغر و برای آن شاهزاده نوشته شده ، و امروز غالب نسخ موجوده در دست ما از فرزندانِ همان نسخه است از همین قبیل باشد چه وقتی به نسخ شاهنامه های قدیمتر از قرن دهم میرسیم ، که علامتِ ـ آنها گذشته از تاریخ تحریر کتاب ـ داشتن مقدمه و دیباچهٔ قدیم ابومنصوری است ، دیده میشود که سراپا مغلوط است و در همان حال شعرهایی در آنهاست ، که با اندک دقت اصل آن را می توان دانست و با نسخه های بایسنغری نهایت اختلاف را دارد ، و پیداست که آن را درست کرده اند .

      همین مطلب در « کلیات سعدی » کهنه صدق آمده است ، چه با مقابلهٔ دو نسخهٔ کلیات سعدی که یکی از هفتصد و پانزده ( یا بیست و پنج ‌) ـ درست به خاطر ندارم ـ نوشته شده یا نویسنده گوید از روی خط سعدی نوشته است ، و متعلق به کتابخانهٔ آقای دکتر «لقمان ادهم» است ، و دیگری که صد سال پس از سعدی ( ظاهراً اواخرِ قرن هشتم ) و متعلق به آقای دکتر « جلیل خان » ، رییس کتابخانهٔ معارف ، است از همین قبیل تصرفات دیده ،یشود که شعرِ سعدی را بعدها اصلاح و تسهیل و تلطیف کرده اند ، از آن جمله در نسخهٔ آقای دکتر لقمان ادهم هست که : 

هر که تماشای روی چون سپرت کرد 

روی   سپر   کرد   پیش   تیر  ملامت 

و در نسخه های بعد ، این شعر اصلاح و تلطیف شده و گوید : 

هر که تماشای روی چون قمرت کرد 

سینه  سپر   کرد  پیش  تیر  ملامت 

       ما کار نداریم که شعرهای قدما را گاهی بدین سبب از خشونت و غلظت قدیمی خود برکاسته و به مناسبت زمان آن را خوبتر و لطیف تر کرده اند ، چنانکه در شعر حافظ که گوید :

بیا  که  فسحت  این  کارخانه  کم  نشود 

ز زهد همچو تویی یا ز فسق همچو منی

تصرف کرده ، « فسحت » را « رونق » و زیباتر شده است . 

         و این مکرر دیده شده است که خود کهنگی ، شعر یا نثری را سوهان کاری کرده مطابق سلیقه آیندگان درمی آورد. لیکن مراد این است که دانسته شود نویسنده یا گوینده ، چه گفته و چه نوشته است ، و برای این مطلب نساخ باید بی اندازه امین و محتاط و فقط رونویس باشند و خوانندگان کتب هم از حاشیه نویسیهای نیمه شب دست بردارند . 

       مطلب بر سرِ ترجمهٔ طبری بود . نسخه ای که در دستِ بنده است و آن را مأخذ و متن کتابی که به امرِ وزارت جلیلهٔ معارف دست اندرکار اصلاح هستم قرار داده ام ، نسخه ای است به خط ثلث ، و نسخ آمیخته ، و کاغذ سطبرِ خان بالغ ، و جدولِ قرمز ، و سرفصلهای طلای تشمیردار و اوراق آخر آن از بین رفته و تاریخ ندارد . لیکن از روی خط و رسم املا و مهرهایی که در حواشی زده اند ، می توان حدسی به یقین زد ، که در حدود سال ششصدم تا هفتصد و پنجاهم هجری ، نوشته شده است . این کتاب ، با متن عربی ، از باقی نسخ بیشتر شباهت دارد لیکن افتاده زیاد دارد و اگر چه مغلوط هم هست ، ولی همین مغلوط بودن آن میرساند ، که کاتب سعی داشته است عین عبارت نسخهٔ قدیمی را که در دست داشته محفوظ دارد ، و بنا به همین نظر غالباً عباراتی را عیناً ضبط کرده که به اندک توجه ، اصل عبارت روشن میشود و با مقابله و مراجعه به عربی می توان صحت آن را دریافت .

      ما از روی این نسخه ، که ممسوخ اصل است ، می فهمیم که نسخ بعدتر از آن چند بار بیشتر از  آن مسخ شده است . از جمله درین کتاب عبارات و ترکیبات و لغات کهنهٔ فارسی یافت می شود ، که در نسخهٔ مورخهٔ ۸۳۴ و نسخهٔ مورخهٔ ۹۹۹ ، و نسخ دیگر در همین حدود ، و نسخ بی تاریخ دیگر ، اثری از آن عبارات و لغات نیست .

      منجمله در نسخهٔ قدیم ، در وفدعاد که به مکه آمده اند در موقعی که « قیل » از خدا می خواهد که آنها را از خشکسالی رهایی بخشد ، گوید : « یارب ما را به بارانی ارزانی دار و فراز و هامون تر کن ، و ما را اسیرِ آب مکن » . و الف اسیرِ آب به نظر میرسد که الف نفی پهلوی باشد ، به معنی نفی سیرابی یعنی عطش . و در سایرِ نسخ ، این جمله به هیچ وجه دیده نمی شود . منجمله نسخهٔ آقای نفیسی که ۸۳۸ نوشته شده و از نسخ معتبره است ، گوید : « من برای حاجت آمده ام ، باران خواهم از بهر قوم خویش ، که از تشنگی و گرسنگی هلاک شدند . » و باز در قصهٔ یوسف ، جایی که زلیخا زنان را برای نمودن یوسف مهمان کرد ، گوید : « پس این زنان گفتند : و حاش لله ، بر کست باد از اینکه مردم است ، مگر فرشته است گرامی بدین نیکویی » و در سایر نسخ لغتِ « بر کست باد » که از ترکیباتِ لغویهٔ قدیم و فردوسی و کسائی در شعر آورده اند نیست ، و همان حاش لله و معاذ الله را نوشته و 

« برکست باد » را رها کرده اند . چنانکه در نسخهٔ آقای نفیسی ( ۸۳۸ ) چنین است : « معاذالله که این آدمی است . این نیست مگر فرشتهٔ کریم بدین نیکویی » و جایی دیگر گوید : « آن سنگ بکفید » . نسخه ها ، یکی گوید : « شق شد » . دیگری گوید : « از هم جدا شده » . و باز در قصهٔ یوسف جایی که ملک مصر زن عزیز را با یوسف به زنی می دهد ، گوید : « و ملک آن زن را بدو داد ، پس چون به یک جا گرد آمدند زن ترسید که مگر یوسف را ایدون بد دل آید که آن زن بلایه است و هم چنانک آهنگ او کرد ، آهنگ دیگر کس کند . پس یوسف خواست با وی باشد ، خویشتن را بکشید و گفت مرا دستوری ده تا با تو یک سخن گویم . گفت بگوی ، گفت مگر نپنداری که من چنین بلایه ام که آهنگ هر کس کنم ... الخ » .

       و نسخهٔ آقای نفیسی ، لغت « بلایه » را که به فارسی به معنی زنِ بدکار و شهوتران است همه انداخته و به جای آن « بد » ضبط کرده است . و نیز گاهی لغاتِ عربی در نسخه های قدیم هست ، که ظاهراً در وقت ترجمه ، آن لغتِ عربی معمول بوده ، از قبیلِ حرب کردن ( به جای جنگ کردن ) و در نسخ متأخر به جایش « جنگ » ضبط شده است . و بدتر از همه نسخه ای است که در هندوستان چاپ شده و یگانه نسخهٔ چاپی ترجمهٔ طبری است . این کتاب گذشته از اغلاطی که معمول به کتب چاپ هند است ، و بعلاوه گاهی به جای اشعارِ عربی ، که محمدبن جریر روایت کرده و مترجم فارسی عیناً نقل نموده ، و در نسخهٔ مذکور ، اشعار فارسی رکیکی ساخته و گذاشته اند . منجمله در جلد چهارم ، صفحهٔ ۳۹۸ ، اشعار ابوطالب را که در موضوع صحیفهٔ قریش گفته است و نسخ عیناً نقل کرده اند، به فارسی گردانیده و گوید : 

بسی   آزمودند   کردار   خویش 

همه  سست  رایی  گرفتند  پیش 

به کار صحیفه بسی حیرت است 

شمارا  و  مارا در آن عبرت است 

دروغ   و   اباطیل   و  کفرِ  شما 

فتاد   از   صحیفهٔ   همه  بر  ملا 

که  از  دستِ  ایشان  محمد بُرید 

به   دست   اذیت   کنان  بسپرید  

        و این اشعار و اشعارِ دیگرِ فارسی ، در نسخهٔ خطی مورخهٔ ۹۹۹ ، که نزد نگارنده است نیز دیده شد . و معلوم است که چاپی ، از روی نسخهٔ قدیمی تری آن را اخذ کرده است .

        و الحق جا دارد که چنین کتابی را به آب شسته و به آتش بسوزانند ، زیرا بسی از امانت به دور است که از قولِ کسی که هزار سال پیش کتابی برای ما ترجمه کرده است ، ما از خود شعر و ترهات ببافیم و انتشار دهیم .


       باری نسخه های موجودهٔ طبری ، که در دسترسِ اینجانب است ، از قراری است که گفته شد :


۱ ـ نسخه ای است وزیری ، بسیار کهنه ، در دو جلد ، چنانکه ذکر شد که محتمل است در حدود قرنِ ششم نوشته شده باشد و متعلق به کتابخانهٔ خود نویسنده . و امروز در تصحیح طبری مأخذ و متن قرار دارد .

۲ ـ نسخهٔ دانشمندِ محترم آقای سعید نفیسی است ، به قطع وزیری ، و تمام نسخه در یک مُجلّد به خطِ نَسخ ، و جایی نستعلیق ، با املای قدیم ، که در سنهٔ ۸۳۸ نوشته شده است . و این نسخه معتبرتر از سایرِ نسخ به نظر رسیده است . لیکن خالی از سَقَطاتی نیست و مقدمهٔ مترجم را هم ندارد .

۳ ـ نسخه ای است ناقص ، که قسمتی از جلدِ اول و قدری از دوم را ، آن هم باز با سقطات بسیار شامل است . در مقدمهٔ کتاب فصلی از « مسالک و ممالک » نقل کرده است ، که پیداست از کتاب دیگری غیر از طبری است ، چه در طبری « مسالک و ممالک » نیست . این نسخه ، به خط نستعلیق ممتاز ، و کاغذ زرد خان بالغ ، به قطع خشتی و تاریخ ندارد ، اما معلوم است در حدود قرنِ ۹ـ۱۰ نوشته شده . این نسخه صحیحترینِ نُسَخ است که به نظرم رسیدهاست ، لیکن به همان طریق که ذکر شده است ، یعنی فاضلی آن را در قرونِ بعد از مغول ، مانند شاهنامه و غیره اصلاح کرده ، و از اندراس بیرون آورده است . درین نسخه ، یک لغت کهنه دیده نمی شود لیکن غالبِ لغاتِ عربیِ نسخهٔ قدیم را به فارسی بتگردانیده ، مانند حرب و غیره ، که اشاره بدان شد . 

۴ ـ نسخه ای از کتابخانهٔ معارفِ خراسان ، که نزد اینجانب امانت است . این کتاب فقط جلدِ دوم ترجمهٔ طبری است و در ۹۹۹ هجری نوشته شده است ، به قطعِ خِشتی ، و کاغذِ زرد ، و از حیثِ صحت غالباً موردِ اعتماد نیست .

۵ ـ جلدِ دوم از ترجمهٔ طبری ، متعلق به کتابخانهٔ اینجانب ، به قطع وزیری بلند ، با خط نسخِ قدیم آمیخته به ثُلث ، و املای قدیم ، به کاغذِ خان بالغ سفید که زرد شده ، باعناوینِ لاجورد و قرمز و سبز و آبی ، بدونِ اوراقِ آخر . این نسخه هم تاریخ ندارد و بی غلطِ است و بایستی در قرن هفتم نوشته شده باشد ، و چیزی که علاوه بر سایرِ نُسَخ دارد ، زایجهٔ طالع حضرتِ رسول است ، که در صفحهٔ اول کتاب ذکر کرده است .

۶ ـ نسخهٔ کتابخانهٔ مجلس شورای ملی است. نسخهٔ مزبور به خط نستعلیق ، و قطع خشتی است ، و جلد اول است . مقدمهٔ مترجم را دارد و بالنسبه بی غلط است . تاریخ آن را درست به یاد ندارم ، و باید بین ۹۰۰ و ۱۰۰۰ تحریر شده باشد .

۷ و ۸ ـ دو نسخه است در مدرسهٔ ناصری ، یکی نو که شصت سال پیش تحریر شده و پُر است از اغلاط ، و دیگر در قرنِ دهم هجری ، به قطع وزیری باریک ، با کاغذِ خان بالغ زرد است . قسمتی از آن کهنه و قسمتی زیاد تازه ، تونویس شده ، مقدمهٔ مترجم را دارد ، و نسخهٔ عمده و به غلطی نیست .

۹ ـ نسخهٔ چاپی است ، که هر چند مغلوط و افتاده و ناقص است ، لیکن چون از روی نسخهٔ قدیم چاپ شده ، در تصحیح کتاب گاهی پاره ای از مشکلات بدان وسیله حل میشود .

        و نسخه های دیگر هم ، در کتابخانهٔ حاج حسین آقای ملک ، و کتابخانهٔ آقای میرزا رضاخان نایینی ، مدعی العموم دیوانِ عالی تمیز ، و کتابخانهٔ آقای خان ملک ساسانی است ، که هنوز متأسفانه موفق به مطالعه و مقابله با آن نسخ نشده ام . و در موقع خود مجاز به استفاده از آنها خواهم بود . و بدیهی است از آن مقامات عالیه ضّنتی درین باب نخواهد شد . 

   


    و یقین دارم نسخه های دیگری هم در ایران موجود است ، که بنده مطلع نیستم . و هر گاه صاحبان آن نسخ بذلِ تفقد فرموده و به عنوانِ امانت برای اینجانب ارسال بدارند ، کمکی به علم و ادب فرموده ، و من بنده را رهین احسان خود خواهند فرمود ، و پس از مقابله و اتمام تصحیح کتاب ، عین نسخهٔ ایشان را عودت خواهم داد . و در عوض پس از طبع کتاب ، یک جلد به رسم هدیه و حق گذاری تقدیمِ آنان خواهد گردید .

       نسخهٔ دیگری ، که در تصحیح این کتاب بی نهایت به دردِ بنده خورد ، نسخهٔ اصلی عربی است ، خاصه نسخه ای که به تصحیح مرحوم « نولدکه » آلمانی در لیدن به طبع رسیده است ، و غالبِ مشکلات از روی آن نسخه به تصحیح میرسد ، خاصه در اعلام و اسمهای خاص که بدون آن کتاب ، درست کردن آنها کارِ دو سال و سه سال نبود .

      قسمت اول این کتاب ، تا حدی که در قوهٔ این ضعیف بوده است ، به صحت انجامیده و قسمت دوم آن در دست است . اگر این کتاب به تصحیح گراییده و مکمل شود و از طبع بیرون آید بایستی این خدمت  را از وزارت جلیلهٔ معارف قدردانی کرد ، که به اشاره و تشویق آن وزارتخانه و وزیرِ علم دوستِ آن ، آقای اعتمادالدوله ، بنده به این خدمت میان بست .

     در خاتمهٔ مقال ، بی مورد نیست که به مناسبتِ صحبتی که از تصرفات و دست اندازیهای نساخ و حاشیه نویسان در کتب قدما شده ، ذکری از یکی از بزرگترین شوخیها ، بل فضولیهایی که یکی از هموطنانِ ما نسبت به شاهنامه در عصرِ خودِ ما مرتکب شده است به میان آید .

     همه میدانند که امیر بهادرِ جنگ مرحوم ، مبالغی گزاف در نوشتن و طبع شاهنامهٔ معروف به امیر بهادری هزینه و نفقه کرد . و از قراری که از اشخاص موثق شنیده شده ، و بعلاوه ظاهرِ امر هم شاهدی صدق است ، وقتی که قسمتی از کتاب چاپ شده است دیده میشود ، که به علتی از علل که مربوط به مطبعه بوده ، یک الی دو صفحه بین قسمتهای چاپ شده سفید مانده است ، یکی از رجال که در آنجا حاضر بوده است می گوید : من این قسمت را از خود می گویم و آقای عماد الکتاب بنویسد ، و صفحه ای از شاهنامه ، به بحرِ متقارب ، ساخته و در بین داستانِ « زال و رودابه » نوشته شده و به چاپ رسیده است . و آقای عماد الکتاب کاری که کرده اند ، روی آن صفحاتِ قلب نمره نگذاشته ، و بدین سبب اصل از بدل متمیز است . 

     راستی چنین جرئتها جز از سرمستی و غروری که موجبِافنای طبقات و قبایل میشود برنخواهد خاست . چنانکه اگر راستی گویندهٔ اشعار همان باشد ، که ما شنیده ایم تعجب نیست که چند سالی برنیامد که همان شخص به دستِ مشروطه خواهان به قتل رسید . و نفرینِ روحِ فردوسی وی را به آسانی رها نکرد ، و چنان مرد جسور به سزای غرور و جسارتش رسید .



برگرفته از : مجلهٔ نامهٔ تمدن ، سال اول ، شمارهٔ ۵ و ۶ ، تیر و مرداد ۱۳۱۰